دنیای آرزوهایم
در دنیای آرزو هایم
اشکی از فراق
واشکی از گرسنگی نیست
زنان به یگا نگی ؛ مردان به یگانگی
همه به یگانگی انسانند
دیگر بر سینهء هیچ زنی
هیچ عشقی سنگ پرتاب نمی شود
سنگ ساران به گودال تاریخ
سپرده می شوند
وافیون مذهب وخرافه می میرد
در رهرو آفتاب
چکاوکها بسیارانند
در جویباران سر سبز
مرغان چه زیبا می آرامند
در دنیای آرزوهایم بانک جهانی نیست
صندوق بین الملی پول نیست
ومجتمع صنعتی نظامی امریکا
فر مان نمی راند
سر نوشت انسان دست خودش است
آزادی انسان
هم چون پرواز کبوتران
بی قید و شرط است
مرزها از فوران باد ها
که بر نیلو فر زاران خزر
دمید ه اند
سر شار ند .
بر سینه ء هیچ کودکی
مهر گرسنگی حک نشده است
سرزمین مهرو گل و سبزه است
انسان به از خود بیگانگی
خود پایان داده است
الله مدینه الله مسیح و یهود
به تاریخ سپرده شده اند
هیچ دنیائی از تحمیق
ذهن کودکان را
نمی آزارد
اما آزادی مذهب وآزادی وجدان توده ها
در لحظه ولحظهء این دنیای آرزوهایم
تظمین شده است
فقط در سایه آزادی وجدان است
که از خود بیگانگی انسان
به وحدت انسان میرسد
وانبوه خرافه پرستان
که خرافه دکان شهوتشان است
سرمایهء سرمایه شان است
در معبر آزادی رنگ می بازد
در بستر طوفانهای شدید
در بستر انگیزه های بزرگ
دنیای من شکل می گیرد
انسان در بسترهء دانش
به او ج آگاهی و فریا د می رسد
انسانی که کرات دیگر را هم
برای رهائی خود انتخاب می کند
دیگر کسی جنگل نمی سوزاند
در خت برای خوشبختی
رود خانه برای خوشبختی
در یا برای خوشبختی انسان است
دیگر مرزها را سیم ها ی خار دار نگرفته اند
نان و علف بوی گندم می دهد
دنیائی که اثری از انگل
چون سر مایه دار انگل
چون آخوند و کشیش انگل نیست
همه ء دنیا هم چون مادر آدمی
در خدمت انسان است
دیگراثری از کودکان کار
در شالی زاران
در میان بته های گل
در میان صحرا های هند
آنجا که ما ران سمی آرامیده اند
نیست تا جیب کنسر سیونهای
عطر سازی فرانسه را پر کنند
اثری از دار قالی ؛
اثری از کوره پز خانه برای استثمار
کودکان نیست
کار کار خلاق است
کار آبستره ومجرد
که یگانگی انسان را نا بود می کند
وجود ندارد وجرم است
بر سپیده ء سرخ
دنیای آرزوهای من تکیه دارد
دنیای آرزو هایم
عشق هر روز جوانه می زند
وکسی بر تیرک اعدام
بوسه نمی زندو
اتوموبیل ها
خانه ها
دوچرخه ها
قفل و زنجیر ندارند
همه چیز به رایگان در خدمت انسانهاست
همه چیز به اندازهء نیاز
وکار به اندازه ء توان خلاقیت انسان
تقسیم شده است
ودولت وزور می میرد
افکار رنگارنگ
هم چون تابش خورشید در روز بارانی
هم چون رنگهای رنگین کمان
متنوع وفراوانست
انسان در تخریب طبیعت نیست
در قلمرو حیات انسان
با لا ترین شکوفائی را
نصیب خود کرده است
انسان پست ؛ انسان گرسنه
انسان حریص انسان طبقه وآخوند
در واپسین مردابهای خود فرو رفته اند
همه چیز رنگ آزادی به خود می گیرد
تمر کز وتراکم سرمایه
به تاریخ سپرده می شوند
وشهر از اشباع کا لا ها ی لوکس
وغیر ضروری
وابزار های جنگی خالی می شود
وشهر با هوای پاک کوهستان
عجین است
شهر در پارکی زیبا
وپراز اطلسی های بیا بانی
ممزوج شده است
انسان ؛طبیعت
وبیماری را مهار کرده است
دیگر دختر مشت رحمان
بر اثر یک تب دو ساعته نمی میرد
همه چیز شفاف ودوست داشتنیست
بیرق ها ی از خود بیگانگی
رنگ می بازند
بیرق انسانها بیرق انسانی وبیرق آزادیست
دیگر کسی برای «امام حسین»
سر نمی تراشد
وقمه و زنجیر نمی زند
امامت وجهل به تاریخ سپرده می شوند
دیگر کسی سجده بر قبر نمی نهد
خدای انسان به آزادی میرسد
خدا وانسان یکی می شوند
وانسان فقط به آزادی خود سجده می کند
شهر آرزو هایم آخرین انسان
بی سواد و بی دانش و
از خود بیگانه را به گور می سپرد
انبوه کبوتران
انبوه سنجاقکها روی
در ختان آقا قیای وحشی
در خیا با نهای شهر لانه می کنند
زند گی انسان با طبیعت گره می خورد
جنگ و بمب و خمپاره
به موزه تاریخ می روند
شهر پر از دوستی وعشق و دانش
است
زندگی انسان مثل آب؛
زلال و شفاف است
شخصیتها در دانش
به آگاهی می رسند
انسان به آفتاب کومونیسم می رسد آه!
ای واژهء آزادی وانسانی
دیگر نه شکنجه ونه زندان و نه زندانیست
همه ء ضرورتهای این جهان
که به اجبار سر مایه وخرافه بنا شده اند
به گودال تباهی سپرده می شوند
شهر چراغانیست
ده چرا غانیست
شهر و ده یکی می شوند
ولک لک های وحشی
بر فراز خیابانها
پرواز می کنند
وانسانها پرواز می کنند
وآزادی انسان به آزادی
لک لک ها گره می خورد
وانسان به ماهی گیری می رود
هر روز انسان به ما هی گیری می رود
وسر مایه وخرافه می میرد ...
بیست ششم ژوئن
دوهزار هشت
علی یحیی پور
سل تی تی