شعری برای شهدای آزادی

             >>>>>>>>>>>>>>>

 

 

چه تک درختیست در این کویر خشک

به سان شمعی از آفتاب خویش

می گیرد قطران سوختنش را

ومی نوازد بر نی لبکی خونین

راز سوختن خویش را

بر پوست زمخت شب .

 

 

ره چه تاریک وناهموار

وسوزناک تر زنالهء مرغی

که بر آشیانه اش

لاشخور پیری کمین کرده است .

 

ره چه سرفرازو مغرور

بسان جوانهء گندمی

در مرغزارانی خشک .

 

من در وجود وجود خویش سراغ آنان رفتم

آئینهء تباهی این قوم  پلید

آئینهء تباهی کوران را

دیدم .

خورشید در آنجا بود

با دریائی از خون

با زورق هائی که

بادبانهایش پرچم های رهائی یاران بودند.

 

من دیدم.

 من نهایت همهءگودالهای سیاه

من نهایت همهء مرگ ها را

دیدم.

 

خورشید از پس ابرهای زمخت و سیاه

همیشه عمق دیدش را بر جوانهء یک گندم سبز

ثبت خواهد کرد.

باش تا ذره ترین ذرات وجودم

خورشیدی برای انعکاس آفتاب آنان

باش تا  

آخرین قطره های خونم

 قطره خونی

در ره ء آرمان آنان

 

فروردین 1374

>>>>>>>>>>>>>>> 

 

    

  

 

 

 

 

 

 

 به آفتاب نگاه میکنم

>>>>>>>>>>> 

 

به آفتاب نگاه میکنم

به آفتاب زندگی

در آنجا که محبت سالیان سال است؛

لانه کرده است .

 

به مردگان آن سوی آغاز

به زندگان این سوی پایان

که هم چون

صورتک های پلشت

به اندیشه های متعفنشان

مصلوب شده اند .

 

به آفتاب نگاه میکنم

به بادهای پی آ پی

که از شرق وزیدن می گیرند

به مرده های غرب

ساکت و متروک

منجمد وسرد .

 

به آفتاب نگاه میکنم

زبانم خشک می شود

ودستم از حرکت باز می ایستد

وذهنم تا ابد

تصویر سیاهی ترسیم می کند ؛

ومن در ابدیت گم می شوم .

 

 

به آفتاب نگاه می کنم

اما:

انتخاب در دلم

هم چون شمعی میسوزد

وزندگی به من

عشق می ورزد ؛

ومن در شعاع نورانی آن

به خورشید می روم ..

>>>>>>>>>>>>..

فروردین1373