گفتگوی گزارشگران با فعالين چپ:
www.gozareshgar.com
با تراب ثالث
گزارشگران: تعريف چپ چيست و از چه مشخصاتی برخوردار است؟
تراب ثالث
]چپ و راست مفاهیمی
هستند نسبی. وابسته به این كه در كجا
ایستاده اید و یا كی هستید و از درون چه
مختصاتی سخن می گویید. بنابراین، می توان
برداشت های متفاوتی داشت و شاید
لازم باشد نخست خود این مقوله را كمی بازتر كرد.
در
فرهنگ سیاسی ، تقسیم بندی به چپ و راست نخست در دوران
انقلاب بورژوایی فرانسه شكل گرفت و به نحوه نشستن نمایندگان گروه های
مختلف
اجتماعی در پارلمان سلطنتی فرانسه مربوط بود. در آن مجلس، نمایندگان
اشرافیت سمت
راست و نمایندگان بورژوازی سمت چپ شاه می نشستند. ازدیدگاه خود شاه، سمت
راستی ها
خودی بودند، سمت چپی ها شورشی. زیرا از لحاظ مشاجرات جدی آن دوران بین
بورژوازی و
اشرافیت، مثل مساله حق وتوی شاه در مجلس، نمایندگان سمت چپ مخالف این حق
وتو و
نمایندگان سمت راست موافق حفظ آن بودند.
در ضمن، عده ای نیز در مواردی خواهان حفظ و در مواردی دیگر خواهان الغای
آن بودند.
این ها نیز به سانتر یا جناح مركز معروف شدند.
بعدها،
همین تقسیم بندی در چارچوب بسیاری شرایط متفاوت دیگر
برای توصیف جریاناتی به كار گرفته شد كه در تقابل با هم خواهان تغییر
وضعیت موجود
و یا حفظ آن بودند. و طبعا جناحی كه به اصطلاح وسط دو صندلی خواهان سازش
بود، جناح
معتدل، میانه و یا مركز نامیده می شد. بنابراین، در فرهنگ سیاسی بورژوایی،
این
تقسیم بندی در درجه نخست به نوعی وجه تمایز میان جناح رادیكال، اصلاح طلب
و محافظه
كار اشاره داشت. استفاده های اولیه از این مقوله در ادبیات
سوسیالیستی نیز به همین تفسیر اشاره دارند.
در
جوامع پیشرفته سرمایه داری، اما، بخصوص بعد از جنگ جهانی
دوم، در فرهنگ عمومی سیاسی فقط احزاب سوسیالیست یا كمونیست احزاب چپ
خوانده می
شدند. به عبارت ساده تر، چپ و راست مفهومی طبقاتی نیز به خود می گیرند، در
این
تقسیم بندی، احزاب كارگری، چپ، احزاب
محافظه كار بورژوایی، راست، و احزاب لیبرال و یا گرایش های طبقات
متوسط، مركز نامیده می شوند. در اینجا
رادیكالیزم با
مقوله طبقاتی جایگزین می شود. به هیچ معنایی كسی نمی تواند احزاب سوسیال
دموكراتیك
یا كمونیست دنیای سرمایه داری بعد از جنگ را رادیكال بنامد. اما از دیدگاه
فرهنگ
سیاسی بورژوایی چه چیزی رادیكال تر از اینكه كسی بگوید وابسته به طبقه
كارگر است؟
حتی امروزه كه این احزاب اغلب هرگونه ادعایی برای سوسیالیزم را كنار
گذاشته اند،
هنوز چپ محسوب می شوند. در همین فرهنگ، چپ واقعی یا چپ رادیكال، چپ
"افراطی" نامیده می شود.
در كشورهای
عقب افتاده سرمایه داری گاهی بعضی از احزاب
بورژوایی یا خرده بورژوایی نیز در سمت چپ گذاشته می شوند. اغلب توسط سایر
احزاب
بورژوایی. مثلا، در روسیه، قبل از انقلاب
اكتبر، در ادبیات سیاسی بورژوایی سوسیال
دموكرات ها و اس آر ها
هر دو چپ
نامیده می شدند. مابقی اپوزیسیون بورژوایی تزار
(مثلا كادت ها) جناح وسط و طرفداران تزار راست
بودند. سوسیال دموكرات ها نیز گاهی عین همین تقسیم بندی را به كار می
بردند. مثلا
خود لنین در ادبیات مربوط به انتخابات دوما در سال ١٩٠٧ بارها از همكاری بلشویك ها و اس آر ها به عنوان "بلوك چپ" نام برده است.
خلاصه
این كه اگر سیر تحول این مقوله را دنبال كنیم، می
بینیم كه در طول تاریخ و در مراحل مختلف، با محتواهای سیاسی متفاوت و درون
جنبش
های اجتماعی متفاوت، هر بار برای اشاره به تقسیم بندی نظریات به طیف
رادیكال و
محافظه كار ، به نحوی از انحا، از همین مفاهیم ساده چپ و راست استفاد شده. امروز هم و ضعیت كم و بیش همان است. امروز هم
هنگامی كه ما به كسی می گوییم چپ راست یا مركز، منظورمان كم و بیش همان
است. یعنی
هنوز هم اكثریت ما این طور می فهمیم كه چپ یعنی كسانی كه خواهان سرنگونی
وضعیت
موجودند، در صورتی كه راست برای حفظ آن می جنگد. و البته جناح سازشكار نیز
در وسط.
بعد
از انقلاب اكتبر، و بویژه در چارچوب ادبیات چهار كنگره
اول كمینترن، مقولات چپ، راست و مركز فقط در ارتباط با احزاب درون جنبش
كارگری به
كار گرفته می شوند و نه در ارتباط با صفبندی سیاسی ـ طبقاتی در كل جامعه. مثلا، احزاب وابسته به كمینترن، احزاب چپ و
احزاب وابسته به بین الملل دوم، احزاب راست نامیده می شدند. و بین الملل
دو و نیم،
سنتریست.
در جنبش
سوسیالیستی و كمونیستی نیز ما همین مفاهیم را به
هزار و یك شكل دیگر بیان می كنیم. مثلا، به راحتی، تقابلاتی از قبیل رفرم
یا
انقلاب و یا سرمایه داری یا سوسیالیزم را با همین چپ و راست بودن منطبق می
كنیم.
رفرمیست راست است و انقلابی چپ. كسی كه از همین امروز برای سوسیالیزم می
جنگد چپ
است و كسی كه فعلا خواهان حفظ نظام سرمایه داری است راست.
و
البته، گاهی نیز استفاده های فكاهی. مثلا، حزب كمونیست
شوروی مائوییزم چینی را آوانتوریزم چپ می نامید و یا بالعكس حزب كمونیست
چین روس
ها را رویزیونیست راست خطاب می كرد. و یا چپ "معتدل" و
"افراطی" در دیدگاه بورژوایی، و گاهی نیز مشاجرات فكاهی. مثلا، در تاریخ
اخیر خود ایران ما، پیرامون این مساله كه آیا مجاهدین و یا حزب دموكرات
كردستان را
می توان جزو چپ دانست یا نه؟ و یا این كه اصولا مرز كجا ست و معیار چیست؟
آیا فقط
حزب توده و اكثریت از چپ بیرون رفته اند و یا این حذف باید شامل چند گروه
دیگر هم
بشود؟ فعلا، در چپ ما، از آن جا كه معیاری مورد قبول همگان برای تشخیص صحت
یا سقم
این تقسیم بندی وجود ندارد. بر اساس رای جنگل حركت می كنیم. در هر جایی،
عاقبت چند
نفر و یا چند سازمانی زور یا اعتبار آن را دارند كه بگویند كی چپ است و كی
راست. و
البته، همیشه، قبل از همه، تك تك خودشان در چپ بوده و هستند.
گاهی مساله
از این هم مغشوش تر می شود. مثلا، همانطور
كه در بالا اشاره شد، در داخل هر جناح
نیز مجددا از همین تقسیم بندی ها استفاده می شود و گاهی هنگامی كه می
گوییم چپ و
راست حتی برای خودمان روشن نیست منظورمان
چپ و راست در داخل جنبش كارگری است یا در كل جامعه. مثلا، هنگامی كه در
باره تقسیم
بندی سیاسی در كل جامعه سخن می گوییم، از طرفی اغلب تاكید داریم كه حزب
توده و
اكثریت دیگر جزیی از جناح چپ نیستند، ولی از طرف دیگر هنگامی كه در باره مسائل خود
جنبش كارگری صحبت می كنیم مجددا از همین دو جریان
به مثابه نوعی تمایل راست در درون جناح چپ نام می بریم!
در
جنبش های مشخص اجتماعی یا طبقاتی نیز گاهی از همین تقسیم
بندی استفاده می شود. این گونه استفاده ها اغلب به مراتب ذهنی تر و
دلبخواهانه تر
است. مثلا دیده اید در جنبش زنان یا دانشجویان نیز صحبت از چپ و راست زیاد
است.
این جا معیار اغلب این نیست كه در همان جنبش چه مساله ای بخشی را چپ یا
راست می
كند، بلكه اینكه چه كسی چه ارتباطی با جریانی چپ یا راست در خارج از خود
آن جنبش
دارد.
البته
استفاده از این مقولات تاریخی خارج از محتوی و برای
توضیح وضعیت مشخص امروز می تواند نتایج نادرستی نیز به دنبال داشته باشد،
اما، به
شرط اینكه محدودیت و كلی بودن این مفاهیم را در نظر داشته باشیم، به
استفاده از آن
نیز ایراد چندانی نمی توان گرفت. بعلاوه، نباید فراموش كرد كه در هر حال
این تقسیم
بندی معرف نوعی برداشت ایدئولوژیك و بورژوایی از حوزه سیاست است. تو گویی
دنیای
سیاست زنجیره ای متصل و بهم پیوسته است كه از یك مركزآرام تا دو انتهای چپ
و راست
تداوم دارد. با كاهش تضاد انقلاب و ضد انقلاب به ایستادن در چپ و راست یك
خط
مداوم، در واقع نوعی تعدیل تناقض را تداعی می كنیم.
پس
بهتر است از همین ابتدا، قبل از گم شدن در كلاف سردرگم مباحثات
واژه ای، روشن كرد، در این نوشته، مطابق با تعریف بین الملل سوم، غرض از
چپ نه
جناح چپ در كل جامعه كه جناح چپ در داخل خود جنبش كارگری ـ سوسیالیستی
است. یا
بعبارت ساده تر، جناح مبارزه طبقاتی برای تغییر وضعیت موجود. این، هر چند
از مقوله
مشخص تر سوسیالیست یا كمونیست بسیار كلی تر است، اما به واقعیت نزدیك تر.
این
اعتقاد به سوسیالیزم یا كمونیزم نیست كه فردی را چپ می سازد. بلكه این
مبارزه
طبقاتی چپی است كه فردی را به سوسیالیزم یا كمونیزم می كشاند. پس همواره
در جناح
چپ هستند و خواهند بود جریاناتی كه در خود مبارزه چپ شده اند، اما، الزاما
هنوز
سوسیالیست یا كمونیست نیستند. مضافا به اینكه در دنیای امروزه، خود امر
تعیین این
كه كی سوسیالیست یا كمونیست است و كی نیست، به مراتب گیج كننده تر از هر
نوع تقسیم
بندی دیگر است. می توان شرط بست كه تا سال های سال جریاناتی در مبارزه
طبقاتی
خواهند بود كه ممكن است خود را سوسیالیست بدانند، اما، به هیچ وجه و بنا
بر هیچ
درجه ای از گشادی واژه چپ، نتوان آن ها را جزیی از جناح چپ دانست. همین
طور كه
امروزه داریم.
پس
این كه فرد یا سازمانی خود را چپ بداند و یا دیگران وی
را چنین بنامند، نمی تواند معیار باشد. معیار باید عینی و متكی بر مبارزات
واقعی
طبقاتی باشد. و ذهنی ترین قضاوت این است كه معیار چپ بودن در یك جنبش مشخص
را
طرفداری از جریانات یا عباراتی بدانیم كه چپ بودن خودشان هنوز قابل بحث
است. به
وضوح، نمی توان در عقب گاه جنبش كارگری مشغول استراحت بود، و یا سخت سرگرم
مشغولیات متفرقه و داد و ستدهای معمول بورژوایی، اما، به صرف عضویت در این
یا آن
سازمان، و یا بدتر، به صرف اعتقاد به این یا آن عبارات چپی، و یا تكرار
طوطی وار
آن ها، كارت عضویت در پیشگام جنبش های طبقاتی را نیز به دست آورد.
در
ضمن، فراموش نشود كه چپ بودن با چپ روی یكی نیست! ما چپ
كم داریم. اما چپ روی فراوان! مرضی كه لنین "مرض
طفولیت" نامید. امروزه شاید واژه
بهتر" رادیكالیزم منفعل" باشد. نوعی بیماری عبارت پردازی
های به ظاهر دور اندیشانه. بیماری ترسیدن از ١٠٠ قدم جلو تر بدون دانستن
آن كه قدم
اول را چگونه باید برداشت. بویژه در دوران شكست و یا در مراحل اولیه جنبش
كارگری،
چپ روی كردن به جای چپ عمل كردن امری طبیعی است.
پس درخاتمه،
این جا منظور از چپ یعنی چپ بودن در خود جنبش
كارگری. اگر فعالین سیاسی جنبش طبقاتی كارگران را به سه جناح كلی راست.
سازش كار و
رزمنده تقسیم كنیم، چپ یعنی جناح رزمنده در مبارزه طبقاتی، جناحی جدا از و
غیر از
جناح همكاران سرمایه و یا سازشكاران و فرصت طلبان، چپی كه در هر مبارزه و
در هر
مرحله از مبارزه ، چه به صورتی كاملا آگاهانه و چه صرفا در عمل و در خود
مبارزه،
چه در چارچوب این یا آن برنامه یا سازمان و چه به صورت كاملا فردی و
مستقل، همواره
برضرورت تغییر وضعیت موجود تاكید دارد. چپی كه ضرورت فراتر رفتن از نظام
موجود را
بیان می كند و نه تداوم آن را.
گزارشگران: چپ ازبستر کدامين
بحرانها دوباره سر بر آورده است؟
تراب
ثالث
اول باید دید خود این بحران ها كدام اند. اینكه آیا از بستر
آنها سر بر آورده ایم یا خیر، خود جای بحث فراوان دارد. و این جا نیزقبل
از هر چیز
باید از توضیحات رایج یك بعدی اهتراز كرد، یعنی از تلاش های بیهوده و
مشاجرات
بیهوده تر برای كاهش بحران به این یا آن علت اصلی. واقعیت
مسلم این است كه ما نه فقط یك بحران كه
چندین بحران داشته و داریم. بهتر است به جای تاكید بر بحران های و یژه و
خصوصی
خودمان اول از سه بحران عمده تاریخی در
جنبش كارگری آغاز كنیم. بحران رهبری، بحران برنامه و بحران اعتبار.
اولین
و شاید اساسی ترین بحران چپ ما، به مثابه بخشی از چپ
جهانی، بحرانی تاریخی است كه در شكست و انحطاط انقلاب روسیه ریشه دارد.
بدنبال
تشكیل بین الملل سوم (كمینترن) پس از
پیروزی انقلاب روسیه ، جناح چپ جنبش بین المللی كارگری تقریبا تماما به
عضویت آن
درآمد، این اولین تشكیلات وا قعا بین المللی جناح چپ جنبش كارگری در تاریخ
است. به
جرات می توان گفت، كل تجربه پیشگام كارگری جهان از انقلاب فرانسه به بعد و
مجموعه
گرایش های رزمنده درون این طبقه در ٥ قاره جهان، یعنی
دست آورد بیش از یك قرن مبارزه طبقاتی بین
المللی، در این حزب انقلاب جهانی متشكل شده بود. بدنبال شكست این انقلاب و
انحطاط
استالینیستی آن، كمینترن نیز به نابودی كشیده شد. انحطاط از كنگره پنجم
آغاز شد،
در كنگره ٦ جبهه خلق جایگزین مبارزه طبقاتی شد و سپس، قبل از آغاز معاملات
بر سر
تقسیم دنیا با متفقین، با یك فرمان تعطیل شد. این هم نوعی نابودی فیزیكی
بود و هم
سیاسی. نه تنها بسیاری از فهمیده ترین و مبارز ترین پیشگامان جنبش جهانی
یا كشته
شدند و یا به خودكشی دست زدند كه خود احزاب كمونیستی به تدریج مسخ شده و
به ضد خود
تبدیل گشتند. و واقعیت مهم كل این دوران كماكان این است كه هنوز كه هنوز
است جنبش
جهانی كارگری از زیر این ضربه بیرون نیامده است و هنوز كه هنوز است بسیار
از آن
شرایطی كه بتوانیم بین الملل جدیدی بنا كنیم، فاصله داریم. و واقعیت شوم
تر این كه
هرگز در تاریخ این فاصله به درازای امروز نبوده است.
چپ ما به
دلیل ریشه های تاریخی خود همواره از پذیرش این
واقعیت ناخوشایند طفره رفته است. اما چه كسی می تواند انكار كند كه در
تمام این
دوره، یعنی شاید از اواسط دهه ١٩٢٠ تا فروپاشی شوروی و اقمارش در دهه ١٩٩٠ احزاب كمونیست نیرومندی در تمام دنیا وجود
داشتند كه در تحلیل نهایی چیزی جز عامل اجرایی سیاست خارجی دولت شوروی در
آن كشور
نبودند. برخی علنی و داوطلبانه و برخی نا آگاهانه. در
تمام مقاطع تعیین كننده تاریخ، آن چه این
احزاب را به عملی وا داشته است، بیشتر منافع دولت شوروی بوده تا منافع
مبارزه
طبقاتی. این جریانات كه اغلب به شكرانه
كمك های مادی و معنوی دولت شوروی. و اعتبار انقلاب اكتبر، نیروهای قابل
ملاحظه ای
را نیز در سطوح بین المللی و محلی در اختیار داشتند، خود تبدیل به مانعی
حتی
نیرومند تر از بورژوازی در برابر رشد جناح چپ كارگری شدند. و نیازی به
گفتن نیست
كه در سراسر دنیا همه این جریانات عاقبت كارنامه ای جز سازش طبقاتی و
خیانت به همه
آرمان های جنبش كارگری ارائه ندادند. آنها كه فراموش می كنند به جاست كه
نقش كلیدی
حزب توده و زائده اش سازمان اكثریت در انقلاب اخیر ایران در تقویت و تثبیت
ضد
انقلاب و تضعیف و سركوب جناح چپ را به یاد بیاورند. آن
چه بر سر ما آمد ٧٠ سال بر سر تمام دنیا نیز
آمده بود.
در
مقیاس بین المللی سه جریان عمده در واكنش به این انحطاط
شكل گرفت كه تا به امروز نیزاز بین نرفته اند. اولی گرایشی بود كه از درون
اپوزیسیون چپ خود كمینترن بیرون آمد و امروزه به صورت جریانات به اصطلاح
تروتسكیستی
یا شبه تروتسیكیستی فعالیت می كند. این جریان تا به امروز نتوانسته در
ایجاد بدیلی
موثر برای پاسخ به این انحطاط موفق شود و اكنون، علیرغم از میان رفتن دولت
شوروی و
تضعیف احزاب وابسته، به آن خود به فرقه های متعددی منشعب شده است. دومی جریان
آناركو سندیكالیستی بود كه هر چند همواره وجود داشته و هر از چند
گاهی نیز
در نقطه ای از جهان چند صباحی می درخشد، تاكنون نتوانسته است ابعادی عمومی
و بین
المللی پیدا كند و یا فراتر از حوزه های محلی رد پایی از خود در تاریخ
بگذارد. و
سومی نیز جریان به اصطلاح مائوییستی است كه بعد از انشعاب حزب كمونیست چین
از
شوروی پدیدار شد و به شكرانه حمایت دولت چین ابعاد وسیعی در سطح بین
المللی به خود
گرفت (عمدتا در كشورهای حاشیه ای نظیر ایران). در این باره البته می توان
بسیار
گفت، اما، جمعبندی عاقبت چیزی جز این نیست كه این جریان نیز خود بخش دیگری
از چپ
جهانی را به اسارت سیاست خارجی دولت چین
درآورد. و كارنامه اش اگر بدتر از همانی كه محكوم كرد نباشد، چندان بهتر
هم نیست.
هیچ یك از
سایر رخدادهای بزرگ و انقلابات این دوران به شكل
گیری بدیل جهانی دیگری منجر نشده است. و این می دانیم كه صرفا یك كمبود
عقیدتی
نیست. همین فقدان عامل ذهنی هر چه بیشتر شرایط عینی را به ضرر چپ بر می
گرداند.
بارها در قرن گذشته تجربه كرده ایم كه عمده ترین مساله در همه انقلابات
مساله
فقدان رهبری متناسب با آن بوده است. به خاطر همین فقدان، بارها از دل پیروزی شكست و از دل
انقلاب ضد انقلاب حاصل تاریخ شده است. اگر
رفرم عمر سرمایه داری را طولانی می سازد،
انقلاب شكست خورده خود تاریخ را به عقب می راند.
و
این همان پدیده ای است كه برای اولین بار در دهه ١٩٣٠ به
دنبال پیروزی فاشیزم در اروپا تحت عنوان "بحران رهبری"، و یا دقیق تر،
"بحران تاریخی رهبری پرولتاریا" عنوان شد. انقلاب اكتبر اثبات كرد شرایط
عینی برای پیروزی سوسیالیزم در مقیاس بین المللی نه تنها سال هاست كه
آماده هستند،
بلكه از شدت آمادگی به گندیدگی كشیده شده اند. و پیروزی فاشیزم نشان داد،
بدون
انقلاب سوسیالیستی فاجعه ای وخیم تمام فرهنگ بشری را تهدید می كند. به این
معنی،
می توان گفت بحران بشریت به بحران رهبری انقلابی پرولتاریا كاهش یافته
است. و
بدترین عارضه این بحران، چه در ایران و چه در مقیاسی بین المللی، تعدد
بیمار گونه
گروه ها، جریانات، فرقه ها و محافل چپ است. در ایران، بویژه در چپ خارج
كشور، به
سرعت بسوی نوعی تشتت كامل كه هر فردی مدعی علم و كتل كل جنبش است، رسیده
ایم. و
اگر كل تاریخ این دوران را بر رسی كنید. پر است از اجساد كسانی كه فكر می
كردند
این بحران را در شخص خود یا فرقه پیرامون خود برطرف كرده اند.
بحران
دوم بحرانی است نظری. تحت عناوین مختلف و از جوانب
مختلف از این بحران یاد شده است. از بحران در خود ماركسیزم گرفته تا بحران
به خاطر
مخلوط كردن ماركسیزم با هزاران ایزم دیگر.
این بحران كه با همان بحران اول نیز مرتبط شده است (هر چند كه با
آن یكی
نیست و شاید بتوان گفت قبل از آن شكل گرفته بود) در واقع تجلی عملی خود را
در
بحرانی برنامه ای بازگو می كند، بحران فقدان برنامه. به عبارتی ساده تر،
امروزه
كجاست آن برنامه سوسیالیستی ـ كومونیستی
كه بتواند در مقیاسی بین المللی بخش عمده جناح چپ
را گردهم آورد؟ و ما این جا چیزی پیچیده طلب
نمی كنیم، بلكه در حد همان مانیفست كمونیست، اما، متعلق به دنیای امروز.
جنگ
جهانی اول و انقلاب اكتبر نشان داد، ماركسیزم رسمی، آن
مجموعه ای كه تحت این نام از طریق بین الملل دوم به جنبش جهانی كارگری به
ارث
رسیده بود. قرابت چندانی با ماركسیزم ماركس و با ماتریالیزم رزمنده او
نداشت.
دوران فعلیت انقلاب، احیای ماركسیزم انقلابی را طلب می كرد. بلشویزم هر
چند در عمل
و در خود مبارزه انقلابی راه برش از رفرمیزم بین الملل دوم را نشان داد، و به ضرورت این نو سازی تئوری پی
برد، اما از لحاظ نظری نتوانست این برش را
تئوریزه كند و یا امر تعمیم این تجربه را
به پایان برساند. در همان چند سال اول كمینترن تلاش های ارزنده ای جهت
تدوین پاره
ای اصول پایه ای آغاز شد، اما، شكست كمینترن، در عین حال برای این تلاش
بین المللی
در جهت احیای سنن انقلابی ماركسیستی نیز شكستی تاریخی را نشانه زد.
با
غلبه استالینیزم بر شوروی، جناح چپ جنبش جهانی كارگری
قبل از آن كه بتواند از ماركسیزم مسخ شده بین الملل دوم رها شود، به اسارت
ماركسیزم رسمی آكادمی علوم مسكو نیز در آمد. ماركسیزمی مذهبی و
ایدئولوژیك، تفكری
جزم گرا و تلخ اندیش و نگرشی فرمایشی و محافظه كارانه.
امروزه، با فرو پاشی دولت شوروی، روشن شده است
كه این آكادمی با هدف آگاهانه تحریف ماركسیزم چه ها كه نكرد: از تحریف
مستقیم خود
متون ماركسیزم گرفته تا ممنوع القلم كردن ماركسیست های مخالف در داخل
روسیه و
تحریم و تكفیر شان در خارج از روسیه. یك
بار دیگر در تاریخ، پس از دوران تفتیش
عقاید كلیسای كاتولیك، ما استفاده از ارگان های پلیس مخفی در مباحثات نظری
را در
عملكرد این آكادمی مشاهده می كنیم.
در
دهه ١٩٦٠ و ١٩٧٠ مجددا تلاش گسترده ای جهت احیای سنن
ماركسیستی و در تقابل با رفرمیزم سوسیال
دموكراتیك و استالینیزم احزاب طرفدار مسكو بویژه در اروپای غربی آغاز شد.
تحت
عنوان كلی "ماركسیزم غربی" (كه"چپ نو"
شاخه ای از آن بود). اما قبل از این كه این
گونه تلاش ها بتواند
مثمر ثمر واقع شود، یورش جدید سرمایه داری جهانی در اواخر دهه ١٩٧٠ كل
جنبش جهانی
كارگری را به عقب راند. در چنین شرایطی، فروپاشی شوروی نه تنها به اعتلای
مجدد آن
تلاش ها نینجامید كه در شرایط عقب نشینی جنبش جهانی كارگری به حداقل ممكن
رسانده
است. بدین ترتیب، هر چه تداوم بحران رهبری طولانی ترمی شود، طبعا تشتت
نظری نیز
عمیق تر خواهد شد و امكان تدوین برنامه واحد دشوار تر.
بعلاوه،
هر چه از عمر این بحران بیشتر می گذرد، حل آن
دشوارتر می گردد. زیرا از لحاظ نظری مشكل فقط این نیست كه مثلا اگر از این
یا آن
ایزم برش كنیم و یا اگر ماركسیزم را از
زیر آوار استالینیزم بیرون بكشیم، بحران
بر طرف خواهد شد. البته ابزار تئوریك ما باید از نو بازسازی شوند، و البته
این
محتاج آن است كه با همان روش انتقادی كه
از خود ماركس یاد گرفته ایم هم از ایدئولوژی های رنگارنگی كه تحت نام او
به شستشوی
مغزی مبارزین مشغولند برش كنیم و هم تغییر و تحولات در خود ماركسیزم را از
انگلس
تا كنون نقد كنیم. اما، از آن مهمتر، تئوری باید به اصطلاح به روز شود،
نظریات ما
باید با شرایط و وضعیت دنیای امروز منطبق و متناسب شوند. بعبارت ساده تر،
نه اینكه
نباید به ماركس باز گشت كرد. اما حتی اگر از این سفر موفق هم باز گردیم،
هنوز پاسخ
مسائل روز را نداده ایم.
این
بعد به اصطلاح تئوریك بحران نیز كماكان وجود دارد و
تلاش های بین المللی در گام های اولیه درجا می زنند. چپ جدید دهه ١٩٦٠ و
١٩٧٠ نیز
نه تنها نتوانست این فقدان را بر طرف كند كه خود امروزه به یكی از عوامل
به اصطلاح
پست مدرن آن تبدیل شده است. ناتوانی آن در حل بحران به نفی صورت مساله
رسیده است.
با دلداری دادن به تشنگان كه در واقع شما فقط فكر می كنید تشنه هستید،
تشنگی واقعی
برطرف نخواهد شد. بدین ترتیب، علاقه ای كه
چند دهه پیش برای برخورد به این بحران شكل گرفت، امروزه نه تنها فروكش
كرده است كه
خود امر مبارزه با بحران برنامه ای را به نوعی خود ارضایی ذهنی مبدل ساخته
است.
تصادفی نیست كه بسیاری از سازمان های مدعی چپ امروزه حتی ضرورت داشتن
برنامه را
نفی می كنند.
در
ایران هنوز نمی توان ادعا كرد امر ساده درك این تجربه
تلخ تاریخی در مقیاسی قابل ملاحظه آغاز شده باشد تا چه رسد به برخورد با
عوارض آن.
واقعا، كلاه خود را قاضی كنید. بعد از این همه سال، كجاهستند آن متفكرینی
بین ما
كه در باره این مسائل چیزی نوشته باشند؟ تحلیل های جدی چپ ما كجاست؟ معجزه
نمی
خواهیم، حتی مرور تاریخی مسائل شناخته شده كمك می كند. در سطح برنامه ای
این فقدان
بی چاره كننده است. كجاست آن تحلیل هایی كه چپ ما برنامه خود را از آن
استنتاج
كند؟ درس های انقلاب كجاست؟ جمعبندی مبحث امپریالیزم و مرحله انقلاب عاقبت چه شد؟ تحلیل ما از سرمایه داری ایران را چه
كسی قرار است بنویسد؟ تدقیق رابطه حزب و قدرت در برنامه دولت كارگری به
كجا كشید؟
ساده ترین نهادهای آن جمهوری شورایی كه ما وعده
می دهیم كدام اند؟ آیا مساله ملی و ارضی داریم یا نداریم؟ رابطه
دموكراسی و
سوسیالیزم در انقلاب ایران چیست؟ صف بندی طبقاتی در انقلاب ایران كجاست؟
در
چپ ایران، جز تعدادی اندك كه به انگشتان یك دست هم نمی
رسد، اگر كسی را سراغ دارید كه در راه پاسخ به مسائل بالا قدمی برداشته
لطفا به
جنبش معرفی كنید. اما اگر به جای تلاش جدی
برای پاسخ به سئوالات بنیادی چپ كسانی را می خواهید كه با تكرار آیه های
همان
ماركسیزم ایدئولوژیك بسته بندی شده مسكو یا پكن سر خود و اطرافیان خود را
گرم و
چشمانشان را كور نگه داشته اند، كامیون كامیون در اختیار دارید. اغراق
نیست اگر
بگوییم شاید هنوز تنها ابزار نظری ٩٩% از
فعالین چپ ما را همین آیه ها تشكیل می دهند. و از همه عوارض این فقر بدتر
این است
كه در چنین وانفسای تئوریك، همه تئوریسین شده اند. مانند
همان شبی كه همه در آن سیاه اند. و ما هر
روز به جای تئوری یا تحلیل جدید، تئوریسین و یا تحلیل گر جدید تولید می
كنیم. برخی
از ما تا مقام بزرگترین ماركسیست دوران هم تاجگذاری شده ایم، اما بحران
ادامه
دارد. بقول معروف، در حوضی كه ماهی نیست قورباغه ابو عطا می خواند،
ای كاش این
فقط یك مساله كمیتی بود. در چپ ایران، صفوف
انبوه ایدئولوژی های رنگارنگ وارداتی. همراه با تركیب اجتماعی فردگرای
مبلغین آن،
دوری آن از مبارزات واقعی طبقاتی و شرایط ضعف و دلمردگی ناشی از شكست، سال
هاست نه
تنها هر گونه كار جدی تئوریك را مسدود كرده اند. بلكه در تعدد و جان سختی
خود هر
كار جدی و جدیدی را با خود به زیر می كشند.
و از همه بدتر، چنین شرایطی اجازه می دهد هر شیادی با ارائه راه
جدیدی برای
سریع ثروتمند شدن و جمع كردن عده ای پیرامون خود، جو تداوم خرده كاری و بی
اعتنایی
به مسائل اصلی را تقویت كند و پس از چند صباحی عده دیگری از كادرهای چپ را
نیز به
مهره های سوخته شده تبدیل سازد.
سومین
بحران و شاید جدیدترین آن بحران اعتبار است. بویژه پس
از فروپاشی دولت شوروی. بحران بی اعتباری سوسیالیزم نیز به دو بحران قبلی
اضافه
شده است. آن چه امروزه در چین می گذرد نیز مزید بر علت. در اذهان توده های
وسیع
انتخاب ساده است: اگر سوسیالیزم این است پس صد رحمت به وضعیت موجود!
از عوارض این پدیده همین بس كه از دهه ١٩٨٠ به این طرف
متوسط سنی جناح چپ نه فقط در ایران كه در جهان دائما بالا رفته است. به
عبارت ساده
تر، در دوران افول سرمایه داری. دورانی كه سرمایه داری شتابان ما را به
پرتگاه
بربریت نزدیك می كند. تنها بدیل ممكن یعنی
سوسیالیزم جذابیت خود را برای نسل جوان از دست داده است. و این شاید از
لحاظ عملی
از هر دو بحران بالا جدی تر است. كدام جوان عاقل است كه تمام مشغله های
دنیای
امروزش را با نقشه ساختن چیزی شبیه بلغارستان یا رومانی تعویض كند؟ این
البته می
تواند گذرا باشد. موجی از تهاجم جدید ضد سرمایه داری می تواند این روحیه
را معكوس
كند. اما فعلا، فاتحان جنگ سرد دست بالا را دارند. و اگر هم بخواهیم واقع
بین
باشیم باید اذعان كنیم چنان چه همین فردا چنین موجی بلند شود، احتمالا
نخواهیم
توانست در آن نقشی ایفا كنیم. چرا كه نقدا
تلاشی جدی برای نوسازی سوسیالیزم و تغییراتی جدی تر در فرهنگ سوسیالیستی
صورت
نداده ایم.
شاید اگر
بخواهیم فقط بر دو مساله كلیدی در این بحران تاكید
كنیم باید بگوییم بوضوح نگرشی جدید به
رابطه بین "قدرت سیاسی" و "جامعه مدنی" در دوران گذار به
سوسیالیزم و و برداشت اقتصادی جدیدی از خود ماهیت این گذار باید در مركز
چنین
نوسازی و بازسازی سوسیالیستی قرار بگیرد. حساب كنید و كنترل كنید، ببینید
چه الگویی
از سوسیالیزم در ذهن توده های وسیع مردم رایج است. و این الگوكاریكاتوری
ساخته و
پرداخته امپریالیزم جهانی نیز نیست بلكه انعكاسی از عین واقعیت است. و اگر
همه
دشمنان سوسیالیزم دست به یكی می كردند، واقعا نمی توانستند الگویی از این
كریه تر
برای دولت كارگری و جامعه سوسیالیستی ترسیم كنند: پیشوای كبیر، لایه های
از ما
بهتران، استبداد تك حزبی، اردوی كار اجباری، ١٢ ساعت كار در روز، سازمان
امنیت
مخوف، بوروكراسی فاسد اداری، بی احترامی به حقوق فردی و جیره بندی فقر. و
تازه
هنگامی كه دیوار آهنین فرو می ریزد مشاهده می كنیم كه نتیجه ٧٠ سال عملكرد
این مدل
"سوسیالیستی" جامعه ای است از لحاظ اقتصادی عقب افتاده تر از عقب افتاده
ترین كشورهای سرمایه داری واز لحاظ فرهنگی پول پرست تر، مذهبی تر و
ناسیونالیست تر
از مرتجع ترین جوامع سرمایه داری.
در
باره دلایل این بی اعتباری هم می توان زیاد گفت و هم
بیشتر اشك تمساح ریخت، اما واقعیت این است كه در سطح تبلیغی هنوز برشی جدی
از این
الگو صورت نگرفته است. بدین ترتیب، نقد این گذشته، نقد سوسیالیزم فرمایشی
و از
بالا، پافشاری بر سر ضرورت بازگشت به سوسیالیزم ماركسیستی، تاكید بر اصل
خود رهایی
و اهمیت احیای سوسیالیزم از پایین و یا احیای سنن دموكراتیك جنبش كارگری
نوعی تجمل
روشنفكر مابانه نیست، بلكه از عمده ترین تكالیف فوری مبارزاتی هستند كه
امروزه در
مقابل ما قرار دارند.
بعلاوه.
امروزه دیگر زمان ماركس نیست كه بگوییم ما نمی
توانیم در باره خود سوسیالیزم نظر بدهیم و باید صبر كرد و دید خود مردم در
مبارزه
چه می سازند. امروزه چندین تجربه از تلاش های بشری برای ساختمان سوسیالیزم
را پشت
سر گذاشته ایم. نمی توان بدون نقد جدی این تجربه بر بحران اعتبار فائق
آمد. بی
اعتباری دقیقا آن جا ریشه دارد كه ادعا شد چیزی ساخته شده. بدون ارائه
الگوی
دقیقتری از شكل انتقال به سوسیالیزم هرگز نخواهیم توانست بر بحران اعتبار
فائق
شویم.
گزارشگران اين چپ چگونه
ترکيبی دارد؟ از چپ سنتی گفته ميشود آيا
در برابر آن چپ مدرن قرار ميگيرد؟
تراب ثالث
اگر
غرض چپ ایران است، باید گفت این "چپ" از لحاظ اجتماعی تركیبی عمدتا خرده
بورژوایی و از لحاظ فرهنگی سنتی عمدتا استالینیستی (و یا مائوییستی) داشته
است.
این خصوصیات عمده هنوز تغییری كیفی به خود ندیده و اگر غرض از چپ سنتی
همین است،
این چپ كماكان سنتی است. هر چند نمی توان
انكار كرد كه به تدریج تركیب كارگری چپ
بهبود یافته و قدرت ایدئولوژی های سنتی كم شده، اما، كم و بیش همان "جهان
بینی"، همان تلقی از سوسیالیزم و همان فرهنگ و تشكیلات سیاسی سابق حاكم
است.
با این تفاوت كه تشتت و انحطاط نیز به آن افزوده شده. سنت پیشوا پرستی به پیشوایان متعدد و سنت سوسیالیزم از بالا به
بی برنامگی محض انجامیده است. اما معجون همان است. صرفا
هر روز به خیل جریاناتی كه" تنها كاشف واقعی" رموز هستند، افزوده می شود. به عبارت
ساده تر، فلك را شكر كه سر برخی از این ژنرال های خودساخته از سر جناح چپ
جنبش
كارگری ماكم شد، اما، از شانس روزگار، اكنون هر ستوان یك و گروهبان دوی
همان ژنرال
فراری ادعای ژنرالی می كند. اگر كسی بخواهد چپ ایران را آن طور كه واقعا
هست تشریح
كند باید چیزی شبیه این بگوید: چپی است
مركب از سازمان هایی كه تعداد اعضایشان از تعداد مبلغین با اسم ورسم آن و
یا تعداد
كمیته های اعلام شده درونی و بیرونی آن معمولاكمتر است و افرادی به اصطلاح
مستقل و
ضد تشكیلات كه تعداد محافلی كه خود ساخته اند از تعداد سازمان هایی كه در
طول
عمرشان عضو آن بوده اند، معمولا بیشتر است.
این وضعیت از وجود دو پدیده حكایت می كند: زوال و مرگ
تدریجی چپ سنتی از یك طرف و عدم شكل گیری چپ جدید از طرف دیگر. جریانی كه
با ادعای
برش از این سنت امروز تحت عنوان "چپ مدرن"
ایران
آخرین مراحل تجزیه و فرو پاشی خود را طی می كند، در واقع نه تنها برشی
انجام نداد
كه خود در تاریخ چپ ایران به مثابه آخرین تلاش برای نجات چپ سنتی تلقی
خواهد شد.
بوق و كرنایی كه برای ایجاد حزب كمونیست ایران در دهه ١٣٦٠ به راه افتاد
در واقع و
در عمل تلاشی بود برای ممانعت از موفقیت جریان سالم دیگری كه در دل خود
صفوف چپ
برای برش از گذشته و ایجاد گروهبندی نوینی از سوسیالیست های انقلابی
مبارزه می
كرد. از شكل گیری واقعی حزب كمونیست ایران ممانعت شد كه امروزه. با پیدایش
چندین
حزب كمونیزم قلابی، خود امر ضرورت حزب پیشگام كارگری لوث شود.
كارنامه این جریان مدعی چپ نو امروزه چیزی نیست جز همان كیش
شخصیت بازی های سنتی. همان باند بازی های همیشگی، همان معامالات پشت پرده
با هر كس
و ناكس، همان روش آشنای افترا زنی به مخالفین و لجن پراكنی علیه رفقای
سابق و همان
روش سنتی كه هر روز، با یك پشتك واروی ساده، نوسان دائمی بین
مواضع سیاسی چپ چپ تا راست راست را توجیه می
كند و در هر چهار راه تاریخ به هر راهی می
رود جز مسیر درست.
تجربه خود
انقلاب اثبات كرد، علیرغم تمام قسم های جریاناتی
كه ادعا می كردند به اصطلاح در تئوری و عمل از سنت حزب توده برش كرده اند،
كم و
بیش تمام سازمان های چپ ایران، حتی در درون خود، هنوز به مرزبندی دقیقی
بین چپ و
راست نرسیده بودند. از دل فداییان همان در آمد كه در حزب توده بود. و با
قوه
تخریبی به مراتب بیشتری از خود حزب توده.
اگر حزب توده پشت عبای خمینی را گرفت، جریانات مائوییست دنبالچه
بنی صدر
شدند. خط "ضد امپریالیستی"
شوروی حتی مختص جریانات طرفدار اردوگاه سوسیالیستی نبود، بلكه از آستین تروتسكیست ها نیز عین همین بیرون
آمد. این در همان سال ١٣٦٠
به خودی خود تصنعی بودن تقسیمات درون چپ ایران
را عریان ساخته بود و ضرورت برش از این گذشته و تلاش در راه ایجاد صفبندی
جدیدی در
چپ را مطرح ساخته بود. مباحثات سال ١٣٦٠ و ١٣٦١ بین فعالین چپ در خود
ایران
پیرامون ایجاد بولتن بحث و سازماندهی مشترك گرایش های جدیدی از سوسیالیست
های
انقلابی از دل همین تجربه بیرون آمد. اما طبق معمول چپ سنتی، فیل هوا كردن
و وحدتی
سرهم بندی شده و غیر اصولی سر كسانی را كه باید به كارهای جدی می
پرداختند، برای
چندین سال دیگر گرم كرد.
دست
آورد این روش غیر اصولی امروزه مشخص است، اما دست آورد
روش اول هم به نسبت نیاز ناچیز بوده است. و این وضعیت دقیقا خود را در
تشتت فعلی و
فقدان افق روشن برای چپ نشان می دهد.
گزارشگران:
آيا اين چپ
در سطح يک جنبش مطرح است و يا اينکه فعالين و حرکتهای خود را دارد؟
تراب ثالث
بر
اساس تعریفی كه در بالا عنوان شد، چپ در ایران هنوزبه
صورت جناح مشخصی در جنبش كارگری وجود ندارد. چه در دل خود مبارزات زنده طبقاتی كارگران و چه در سطح سازمان ها و
محافل موجود. بنابراین. نه می توان گفت چپ در سطح جنبش مطرح است و نه به
صورت
فعالین و محافل مشخص با حركت های مشخص. البته سازمان های مدعی چپ زیاد
هستند و
بدون تردید بسیاری از آنان از استعداد چپ
بودن یا شدن نیز برخوردارند. اما، فعلا،
ملاك مشخصی جز ادعای خودشان در اختیار نیست كه در آینده كدام یك از
این
سازمان ها جزیی از جناح چپ جنبش خواهند شد. و به طور حتم چه درون بسیاری
از این
سازمان ها و چه در میان منفردین و مستقلین نیز هستند كسانی كه جایگاه شان
به صورت
فردی، همین امروز و به خاطر فعالیتی كه
همین امروز انجام می دهند، در جناح چپ است. اما، اینكه آیا به صورت جمعی
به این
ها می توان گفت جناح چپ جنبش كارگری یا
حتی جنبش چپ، جای بحث دارد.
واقعیت فعلی
مبارزه طبقاتی در ایران این است كه هم خود جنبش
كارگری ضعیف است و هم جناح چپ این جنبش. و در تحلیل نهایی، راه حل همه
بحران های
چپ نیز از مسیر شكل گیری و رشد و تقویت همین جناح می گذرد. البته. اعتراضات و مبارزات فراوان اند. و بسیاری
نیز رادیكال. اما از مبارزات پراكنده تا
شكل گیری جنبش كارگری و ازاعتراضات رادیكال تا پیدایش جناح چپ فاصله زیاد
است. و
چپ اگر در سطح جنبش طبقاتی مطرح نباشد در سطح نظری و سیاسی نیز اهمیتی
نخواهد
داشت. حتی اگر از نظر تشكیلاتی نیرومند باشد و یا از لحاظ تبلیغاتی معروف.
و اتفاقا همین جاست كه كلید حل مشكلات چپ نهفته است. بیایید
برخلاف روش رایج همه نشست ها و جلسات مذاكره برای اتحاد چپ، از این آغاز
نكنیم كه
نقاط اشتراك یا انفكاك ما كجاست، از این كه ما كی هستیم و از كجا آمده
ایم. از این
آغاز كنیم كه نیازهای عمومی جنبش كارگری و وظایف جناح چپ آن در ایران فعلی
چیست و
ما چه قدم هایی می توانیم و باید در راه رشد و اعتلای آن برداریم. فقط اگر نخست پیرامون چنین چشم انداز و روشی توافق
كنیم، باهم نشستن و بحث كردن پیرامون اصول پایه ای اتحاد و یا تشخیص حداقل
همكاری
ها معنی پیدا می كند. اگر از این جا شروع كنیم قدم های جدی و عملی برای
برخورد به
بحران های موجود را نیز برخواهیم داشت. آن گاه تدوین مشترك این اصول
ابتدایی و راه
كارهای اولیه جناح چپ به وظیفه ای داوطلبانه تبدیل می شود كه همه باید خود
را به
سطح آن بالا بكشیم. در صورتی كه در غیر این صورت صرفا همدیگر را تا حد
مخرج مشترك
جمعی پایین خواهیم كشید، همان طور كه دائم كشیده ایم.
و
همین جا، نگاهی مختصر به وضعیت كنونی جنبش كارگری نشان می
دهد كه تا چه اندازه صحبت از جناح چپ كردن خطاست. و تا چه اندازه تلاش
برای اطلاق
مقوله چپ بر سازمان های مشخص موجود به صرف اینكه خودشان ادعا می كنند چپ
هستند.
خطا تر.
پس
از سال ها زندان. شكنجه و اعدام، پس از سال
ها تحمل انجمن های اسلامی و خانه كارگر
رژیم، جنبش
كارگری وارد مرحله مهمی از مبارزه برای ایجاد تشكل های مستقل خود شده است.
نیازی
به مخ انیشتن و فهم تئوری نسبیت نداریم كه بفهمیم بزرگترین خطراتی كه این
جنبش را
تهدید می كنند. همانا بوروكراتیزه شدن از بالا و تبدیل شدن آن به زائده
های دولت
سرمایه داری هستند. نیازی به میكروسكپ و دوربین نیز نداریم كه خطر را به
چشم
مشاهده كنیم. هم اكنون سه دسته مشخص، فعال و شناخته شده مجریان این نقشه
در جنبش
كارگری هستند. اصلاح طلبان داخل رژیم. نهادهای به اصطلاح كارگری سرمایه
داری جهانی
و بازماندگان جناح راست سابق خود جنبش كارگری (یا به عبارت ساده تر توده
ای اكثریتی
های سابق خودمان). و اتفاقا. در چند سال
گذشته، در حالی كه چپ با بوق و كرنا از این نشست اتحاد به آن نشست اتحاد
می رفته
است. به تدریج وحدتی اعلام نشده میان سه جریان بالا شكل گرفته است. بدین
ترتیب،
جناح راست نقدا در حال تشكیل است و مختصات
كلی آن نیز كم و بیش روشن شده. در ارتباط با بحران هسته ای و حاد شدن خطر
جنگ،
همكاری و هم نظری این سه جریان حتی آشكار تر شده است.
اگر مشاهده می شود كه این جناح راست نیز هنوز
ضعیف است، نه به دلیل قدرت چپ كه به خاطر مفلوكی بورژوازی ایران بوده است.
سرمایه
داری ایران فعلا حتی تشكیلات برای سازش سه جانبه بین كارگر، كارفرما و
دولت را نمی
پذیرد تا چه رسد تشكیلاتی از نوع اتحادیه های رفرمیستی اروپایی.
اما
چپ در این كار زار چه كرده است؟ مثلا، به این
به قول شما "فعالین" و" حركت ها"ی چپ در خارج از
كشور نگاه كنیم. از یك طرف، رادیكالیزم
منفعل. به عبارتی، عبارت
پردازی صرف، كه خود نوعی آب به آسیاب راست ریختن است، و از طرف دیگر،
ساختن پوشش
برای جناح راست. آیا همین امروز همان
كسانی كه ادعای چپ بودن دارند، با كسانی كه حتی نه چندان پشت پرده بلكه به
آشكار
با سردمداران انقلاب مخملی امپریالیزم آمریكایی در ایران در ارتباطند و
آنها را
بعنوان مدافعین جنبش كارگری به طبقه كارگر ایران می فروشند، كمیته های
مشترك
همبستگی با كارگران ایران ساخته اند یا خیر؟ یا بیاد دارید چگونه هنگامی
كه یكی از
همین نهاد های امپریالیستی به ناگهان پس از تهدیدات دولت آمریكا دلسوز
طبقه
كارگرایران شد، همان طور كه به ناگهان بعد از پیروزی چاوز نگران طبقه
كارگر
ونزوئلا شد، همه این سازمان های به اصطلاح
چپ ایران اعلامیه حمایت از آن دادند ؟ آیا تعجبی دارد كه جناح چپی در كار
نباشد،
هنگامی كه بسیاری از كسانی كه باید آن را بسازند در عمل قصد جدایی از راست
را
ندارند؟
گزارشگران راه کارها و
بن بست های فعلی چپ در طيف های مختلف آن کدامها می توانند باشند؟
تراب ثالث
می توان در
این باره پیشنهاد زیادداد، اما واقعیت این است
كه راه كارهای عمده سال هاست كه برای بسیاری از ما روشن هستند، اما كماكان
به مسیر
گذشته ادامه می دهیم. اولین و اصلی ترین همانا ضرورت برش از این فرقه های
تصنعی و
بی اثر و ایجاد شرایط برای اتحاد اصولی چپ و اقدام جدی در راه ایجاد گروه
بندی
نوینی از چپ انقلابی است. باید دید چرا تمام تلاش های ما در این مسیر به
بن بست
رسیده اند.
به تجربه
اتحاد چپ كارگری اولین اتحاد جدی بین صفوف چپ كه
در اوائل دهه ١٩٩٠ شكل گرفت نگاه كنید. شاید تنها ظرف اصولی باشد كه تا
كنون برای
چنین شكلی از همكاری ارائه شده. به هر حال به جرات می توان گفت تاكنون نه
پلاتفرم
مناسب تری برای این اتحاد ارائه شده و نه عاقبت بعد از این همه ادعا و
شعار كسی
ظرف دیگری ایجاد كرده است. اما عاقبت فرقه گرایی رایج همین فرقه های تصنعی
موجود
بر حتی همین تنها تلاش چیره شد. كم و بیش
نیمی از همان كسانی كه زیر پلاتفرم این اتحاد امضا كردند، مدتی بعد زیر
بیانیه ای
دیگر و اتحادی دیگر را نیز مزین فرمودند كه آن هم سپس منحل شد. نیمی از
كسانی كه
ماندند نیز فقط منتظرند. منتظر موفقیت، منتظر نتیجه و منتظر موقعیت. می
توان گفت
بعد از بیست و چند سال از تمام تلاش های چپ برای اتحاد تنها دست آوردی كه
واقعا در
دست داریم اتحاد چپ است كه خود به نسبت
وظایف و نیاز های امروزه فقط كمی از هیچ بیشتر است.
اما
از هر فردی در این چپ بپرسید، موافق اتحاد است. همه حتی
انشعاب را اتحاد می نامیم. فرقه گرایی چپ اكنون به صورت اتحاد های فرقه ای
ظاهر می
شود. این اتحاد راست است باید اتحاد چپ تری ساخت و یا این اتحاد چپ است
باید اتحاد
راست تری ساخت. هردوی این بهانه ها و تمام بهانه های بینابینی را هر روز
می
شنویم.كار به جایی كشیده كه امروزه به جای اتحاد جدی چپ، اتحادچی های حرفه
ای چپ
را داریم. اتحاد چی حرفه ای اما اول باید انشعاب گر حرفه ای شود. هر جا كه
بحثی
برای اتحاد باشد، به سرعت برق اتحاد قبلی را رها می كنند و با چنان شور و شوقی به اتحاد جدید می پیوندند كه تو گویی
ضرورت اتحاد برای اولین بار و به دست این تركیب "جدید"
كشف شده. و جالب تر آن كه همان اسامی همیشگی را
در همه این اتحاد ها مشاهده می كنید. چه بسا همین لحظه بسیاری دیگر از
همین
"مشكوكین همیشگی" مشغول مذاكره بر سر وحدت های بعدی باشند. و می توان
شرط بست همه آنها در همه وحدت های قبلی نیز در آن جلوی صف حضور داشته اند.
خودپافشاری این اتحاد چی های حرفه ای بر اتحاد های تصنعی جدید فقط هر چه
بیشترتصنعی بودن جدایی های موجود را بر ملا می سازد.
هیچ نوع
اتحادی نمی تواند از فردی بخواهد كه نخست تشكیلات
قبلی خود را رها كند، هر چند كه در بسیاری موارد همین واقعیت كه هنوز
افرادی هستند
كه حتی برخی از بی آبروترین این گونه تشكیلات را رها نكرده اند، خود نشانه
ای از
عمق بحران است. اما این امر عاقبت باید داوطلبانه و آگاهانه صورت بگیرد.
پس اینكه
بخواهیم "تشكیلات"
جدیدی در كنار تشكیلات موجود اما تحت
نام اتحاد بسازیم به جای مناسبی نخواهد كشید. ظرف تشكیلاتی اتحاد نمی
تواند
تشكیلات از نوع سابق باشد. حال چه عضویت در آن فردی باشد چه سازمانی و چه
مخلوطی
از هر دو. اما آیا نمی توان شرایطی ایجاد
كرد كه علیرغم وجود این جدایی های تصنعی به هم فكری و هم كاری مشترك بین
كسانی كه
خود به این ضرورت رسیده اند، یاری رساند؟
نیازی نیست اینجا دست به توضیح مفصل برخی از این گونه همكاری ها
بزنیم.
اغلب آن ها سال هاست در جنبش مطرح بوده اند و برخی نقدا شكل گرفته اند. چه
در داخل
و چه خارج. چه در سطح عملی و مبارزاتی و چه در سطح نظری و تبلیغاتی.
بنابراین.
به اعتقاد من راه كار اصلی همان است كه در سال
١٣٦٠ نیز نقدا بسیاری از فعالین جنبش به آن رسیده بودند:
- ایجادفضایی
برای همكاری و هم فكری متكی بر حد اقلی از اصول ابتدایی نظری، سیاسی و
تشكیلاتی
- ایجاد بولتن
مباحثات چپ در چارچوب اهدافی برنامه ریزی شده برای فائق آمدن بر بحران چپ
- ایجاد ظروف
مبارزاتی مشترك برای تقویت جناح چپ جنبش كارگری
گزارشگران:
بحران زدائی در درون چپ در کدامين
مسير است و تا چه اندازه آگاهانه به پيش برده می شود؟
تراب ثالث
برش از
ایدئولوژی های ضد كارگری كه تحت لوای ماركسیزم بر
بخشی از چپ ایران حاكم است قدم های بسیاری را به جلو برداشته است، همان
طور كه برش
از سوسیالیزم فرمایشی و از بالا. اما این كه آیا بتوان گفت شرایط برای
ایجاد گروه
بندی نوینی از سوسیالیست های انقلابی فراهم شده است، خیر!
به اعتقاد من بدون تلاش جدی در راه تدوین مشترك
خطوط كلی برنامه انقلابی چنین امری میسر نخواهد شد. و برای این كار چندین
پیش شرط
كلیدی لازم اند. مهمترین آن همانا ارتباط چنین تلاش و برنامه ای با
مبارزات زنده
خود طبقه كارگر و فراشد تقسیم آن به جناح راست و چپ است. و دیگری پیوستن
خود
فعالین جنبش به چنین تلاش هایی.
اما در
مقایسه با دهه قبل لااقل می توان گفت كه شرایط برای
انتشار و تداوم نشریه مشترك نظری ـ سیاسی برای دامن زدن به مباحثاتی كه
بتواند به
تدوین برنامه كمك كند، فراهم تر شده است. به اعتقاد من اولین ارجحیت در
كارهایی كه
در دوره بعدی در مقابل ماست. همین است. غرض نه انتشار جنگی دیگر در مقابل
جنگ های
موجود بلكه نشریه ای با اهداف مشخص و برنامه ریزی شده برای جمع آوری
مباحثات جناح
چپ و تلاش برای جمعبندی نتایج این مباحثات.
بنابراین،
امر تدوین هر چه سریعتر اصول پایه ای جناح چپ و
تلاش در راه ترسیم حوزه های اصلی مبارزات آتی آن امروزه، با در نظر گرفتن
بحران
سیاسی رژیم، به مساله حاد روز تبدیل شده
است.
با سپاس از
شما
بهروز سورن