در گذر گاه زمان
زمان در حسرت است
درحسرت یک ذره
در حسرت یک قلب
خود افزائی
خود آفرینی
خود پیش روی
صلح
ونشست در بالاترین قلهء انسان
ایستادن در مقابل تنبلی روح
این است آزادی
مرگ در ذره ذره وجود انسان
لانه کرده است
اما انسان باید در مرگ جاودانه شود
راز هستی جاودانگیست
توتم وجود ما
سرشت وجود ما
مرگ در شراب است
آغاز هر انسان
بوسیدن آزادیست
چنگیز و مفول و تا تارو خمینی
از تخمی زاده اند
که جاودانگی را مانع اند
باید از سفرهء زمان پرید
مر گ هم زاد شراب است
ریختن در تلهء فراموشی
در جا زدن
در حسرت یگانگی زیستن و خفتن
بر پلکه زمین آغازیدن
بر مردار زمان تکیه کردن
هم آغوشی با مرگ زیستن
تناقض اندیشه را شکافتن
اقاقیای فکر را بوئیدن
زندگی غرق در تناقض است
هیچ نظمی در کار زمان نیست
دنیای کج ومعوج
راستای بی انتها
اسطوره های نقاشی شده
اشغالهای انبوه در معبر انسانها
چه کامه های بی قافیه
دور زمین را به تباهی گرفته اند
از خود گستر دن
از خود روئیدن
از خود به پیش رفتن
جهش در سکوت فکر
از زمان جلو زدن
از خود رهبری ماست
چه کامه های بیدار تشنه اند
این سکوت تناقض را سر می برند
پیوند با چه کامه
در یکتائی اندیشه
پیوستن
هزار رنگ بودن
رنگا رنگ
سرخ وسبز وصورتی
از همه رنگ زیستن
اما بی رنگ بودن
کوله بار تنهائی رنگیست بی رنگ
بر دل انسانها
زمان پرش ندارد
گوئی همه در گودال خود
به خود می پیچند
سپهر زمان را ابری انبوه
گرفته است
خورشید بر طلوع خود
به خود می پیچد
شهر هزار کلانتر دارد
هر روزنه ای یک کلانتر
به بست نشسته است
اما من نظمی هزار ساله می بینم
که در ژرفای عدالت
مغروق است
پیچکها بر بلندای زمان
بالا می روند
بوف کوری
از قر قاول سبقت گرفته است
زمان زمان تنهائیست
رستن و
شکوفه دادن
دوباره پژمر دن
خالی شدن وپرشدن
مرگ را تا واپسین درب
پیشی گزیدن
به زندگی دوباره
وسه باره سلام دادن است
ای اقاقیا های وحشی
که هزار بار
بر مزار مرگ می روئید
ای اسبهای وحشی
آیا غرور وتولد
در انتها به بن بست رسیده اند ؟
ونان وبرنج
وسینمای فردین
کی به تساوی تقسیم
می شوند ؟!
جاودانه زیستن
جاودانه مردن
ومرگ را تحقیر کردن
واز سنگلاخ های مرگ
گذر کردن
این است گذر گاه زمان
این است اسطورهء زمان
سل تی تی اول ماه می 2008 آلمان