آيا طبقه
کارگر قادر به
تغيير
دنياست؟ - برگردان
ياسمين ميظر و
خليل
ورمزياری
نويسنده Michael D. Yates
راديکالها
با خطوط فکری
متفاوت براين
باورند که
اقتصاديات
سرمايهداری
با نفس آزادی
انسان
ناسازگار است. با وجود
ظرفيت عظيم
انسان برای
تفکر و عمل،
سرمايهداری
اکثريت عظيم
توده های مردم
را از بسط و تکامل
اين ظرفيتها
يازميدارد. بنابراين
اگر بخواهيم
جامعهای داشته
باشيم که در
آن شکوفايی
استعداد های
انسانی جامه
عمل پوشد،
بايد به اين
نظام خاتمه
داده و آنرا
با چيزی کاملا
متفاوت
جايگزين
سازيم.
مارکس
براين باور
بود که جامعه
نوين بايد جامعهای
باشد که در آن
ابزار توليد
بصورت جمعی و
دموکراتيک
کنترل شود. اينجا هدف
ايجاد جامعهای
است که کار،
امری
داوطلبانه
بوده و محصول
جامعه کمابيش
بصورت برابر
بين افراد
حامعه تقسيم
شود.
سوالی
که سريعا به
ذهن خطور
ميکند عبارت
از اين است که
آيا طبقه
کارگر قادر به
ايفای نقشی که
مارکس برعهدهاش
گذاشته،
ميباشد. امروز
توافق عمومی
در بين راديکالها
اينست که طبقه
کارگر
احتمالا قادر
به انجام اين
رسالت نيست.
طبقه
کارگر زمان
زيادی برای
ايفای اين نقش
داشت ولی تا
کنون اين کار
موفق نشده است. من با اين
نظر توافق
ندارم. در اين
نوشته تلاش
ميکنم که
بگويم چرا
قبل
از اينکه به
استدلال خود
بپردازم لازم
است چند تذکر
مقدماتی بدهم
و سوال را در
متن مناسب خود
قرار دهم. اولين نکته
ای که در اين
زمينه بايد
مورد توجه
قرار گيرد
عبارت از اين
است که نظام
سرمايهداری
مانند
نظامهای
ماقبل خود
نظامی استثمارگرانه
است که در آن
طبقهای از
صاجبان
دارايی و
سرمايهداران
با بيرون کشيدن
ارزش اضافی از
فاقدين
مالکيت يعنی
توليدکنندگان
واقعی که
محصول جامعه
را توليد ميکنند
به حيات خود
ادامه ميدهد.
تاريخ
سرمايهداری
نشان ميدهد که
با وجود اينکه
طبقه کارگر شامل
کار برده و
سرف نيز شده،
اما به مرور
زمان بطور
فزايندهای
شامل کارگران
مزدی شده است. کارگران از
هر دو جهت
آزادند. آنها
آازادند
توانايی خود
را به کارفرما
بفروشند. در
ضمن، آنها از
ابزار توليد
بیجان، آزاد
و مستقل هستند.
ثانيا
برخلاف
بردگان و
سرفها،
کارگران مزدی نه
از طريق اجبار
مستقيم( البته
اجبار مستقيم
ممکن است از
طريق سرمايهداران
و دولتهايشان
اعمال شود) بلکه
در پشت نقاب
بازار
استثمار
ميشوند. کارگران
مزدی نه بخشی
از مايملک
سرمايهداران
هستند و نه
مستقيما بخشی
از محصولات
خود را به
سرمايهدلران
ميدهند. با
اين حال، آنها
بخاطر
اتکايشان به
عنوان يک طبقه
بخاطر به
استخدام
درآمدنشان از
سوی کارفرمايان
استثمار
ميشوند. کارفرمايان
با بکارگيری
مالکيت ابزار
توليد،
کارگران را
مجبور ميکنند
تا با صرف
ساعات کار
بيشتر
محصولات
بيشتر از مورد
نياز خود را
توليد کنند. اين
بهره کشی از
طريق کار
اضافی که منشا
سود سرمايهداران
است بخشا از
طريق ايجاد يک
ارتش ذخيره که
جزيی از سرشت
خود اين نظام
است تداوم
پيدا ميکند.
ثالثا
سرمايهداری
بنا به سرشت
خود، سيستم
اقتصادی
توسعه يابنده
است. اين
سيستم بازار
محلی را به
بازار ملی و
بازار ملی را
به بازار بينالمللی
ميراند. کسب
سود به
کارمزدی تکيه
دارد و انباشت
بيرحمانه
سرمايه برای
کسب حداکثر
سود و توسعه
مبنای اساسی
سيستم سرمايهداری
است ، اين
نظام گرايش به
گسترش مداوم
طبقه کارگر و
تقسيم دنيا به
دو طبقه
سرمايهداران
و کارگران
دارد.
رابعا
از همان
ابتدا،
انباشت
سرمايه در
درون دولتهای
قدرتمند ملی
محاط گرديده
است و اين مساله
به سرمايه
داران نه کمتر
از سرکوب
حرکات جمعی
کارگران، در
انباشت
سرمايه کمک
کرده است. اين دولتها
هنوز نشانی از
سقوظ و يا
ناپديد شدن از
خود نشان
ندادهاند.
خامسا
انباشت
سرمايه به
انقلاب مداوم
در تکنيک های
توليد منجر
ميشود که به
تفکری
سيستماتيک
نياز دارد. اين مساله سبب
ميگردد که علم
و مهندسی
توسعه يابد و
اختراع به
بخشی از ضرورت
اين سيستم
تبديل گردد.
سادسا
و از همه
مهمتر توسعه
دايمی ابزار
توليد، چه
انسانی و چه
غير زنده
امکان وفور را
فراهم ميسازد. اين وفور
ميزان بالايی
از آسايش را
برای همه فراهم
ميسازد که
همراه آن کاهش
زمان کار برای
هر کس بايد
فراهم شود. بعبارت
ديگر،
شکوفايی
استعداد های
انسان. امکان
پايان دادن به
معيشت
ابتدايی
زندگی جامعه
ماقبل طبقاتی
و بازگشت به
اقتصاد های
حمع اوری و شکار
اما با درجه
اگاهی بالاتر
و درجه بالايی
از توسعه را
امکانپذير
ميسازد
آيا
امکان اين
برای سرمايهداری
وجود دارد که
بتواند
امکانات
بوجود آورده
را شکوفا
سازد؟ جواب
ميبايست نه
باشد. به اين
خاطر که
سرمايهداری
يک سيستم
طبقاتی است و
اين سيستم خود
موانعی غير
قابل غلبه در
راه يک زندگی
پر از وفور ايجاد
ميسازد. اجازه
دهيد نگاهی به
اين مساله بياندازيم.
ما ديدهايم
که انباشت
سرمايه نياز
به استثمار
نيروی کار
دارد. اين
استثمار
همينطور که
اشاره شد
بنوبه خود نياز
به چيز هايی
دارد که
آشکارا برای
زندگی انسان
زيانآور و
مضر است. استثمار
يک جدايی عميق
بين عمل و فکر
انسان ايجاد
ميکند. در اين
سيستم بايد
تعدادی فکر
کنند و تعداد
وسيعی کار
کنند .استثمار
يک تقسيم کار
جهانی با
جزييات را طلب
ميکند که توده
های وسيعی از
مردم را به
کاری تکراری،
ملالآور و
کسل کننده
محکوم ميکند. و
باز استثمار
يک ارتش ذخيره
کار ميخواهد. سازمان
جهانی کار
تخمين ميزند
که حدود ۱۶۰ ميليون
بيکار و بين ۷۰۰
تا ۹۰۰ ميليون
نيمه بيکار در
سطح دنيا وجود
دارد. وفور
شامل حال اين
جمعيت عظيم
جهان نميگردد.
همچنين
سرمايهداری
چه در سطح ملی
و چه در سطح
بينالمللی
بطور دايمی يک
توسعه
ناموزون
بوجود آورده و
آنرا
بازتوليد
ميکند. اين
امر بنوبه خود
بطور ضمنی دلالت
بر اين مساله
دارد که
نابرابريهای
موجود بخاطر
عملکرد
متعارف نيرو
های بازار
تداوم خواهد
يافت. همانطور
که
John Gurley اقتصاددان
اشاره کرد
سرمايهداری
بايد تلاش خود
را بکار بندد
که اين توسعه
در کشور بومی
خود متمرکز
شود. اين وفور
بايد در دست
چند ملت و در بين
آن ملت نيز در
دست چند نفر
متمرکز شود.
اقتصاد
های سرمايهداری
بناچار بايد
از بحرانهای
دورهای گذر
کنند. بنابراين
به محض اينکه
عده از مردم
سوسوی روشنايی
را در انتهای
تونل ببينند،
اين روشنايی رو
به خاموشی
ميگذارد. و
اگر آنان که
در انتها و
پايين جامعه
قرار دارند،
طغيان کنند،
دولت هميشه
آماده است با
استفاده از
دستگاه سرکوب
آنها را مجددا
بعقب براند.
اين
واقعيات
سرسخت ما را
به اين نتيجه
ميرساند که
سرمايهداری
بايد نابود
گردد و به جای
آن مدل توليدی
برابر
جايگزين آن
گردد که در آن
ارزش اضافی توليد
شده از سوی
کارگران توسط
خود آنان
کنترل گردد. اما اين امر
چگونه امکان
تحقق دارد؟
ما
ميدانيم که
باتوجه به
قدرت و مقاومت
فوقالعاده
سرمايهداری
اين سيستم
احتمالا خود
بخود ساقط
نخواهد شد. در اين
رابطه عامل( يا
عواملی) مورد
نياز است که
اين مبارزه را
عليه سرمايهداری
هدايت کند. هدف
ما شناسايی
عوامل اين
تغيير است.
خود
سرمايهداران
، حتی سرمايهداران
متورالفکری
از نوع George Sorosگورکنان
خود نخواهند
يود. اساسی
ترين تناقض
سرمايهداری
عدم توانايی
آن در فراهم
کردن امکان
توسعه و تکامل
انسان،
برآورده
ساختن
خواستها و پايان
دادن به حيات
طبقه سرمايهدار
است.
اين
امر ما را به
طبقات ديگری
ميرساند. اجازه دهيد
تک تک آنها را
مورد بررسی
قرار دهيم. در
همه جوامع
سرمايه داری
مالکين
مستقلی وجود
دارند که نه
سرمايهدار و
نه کارگر مزدی
هستند. تاريخ
به ما ميگويد
اغلب کسانيکه
در تجارت خانوادگی،
کار خصوصی
منفرد و يا در
صنعت ويلا
هستند،
انتظار دارند
که سرمايهدار
شوند. اين امر
غير معمول و
غير معقول است
که اينها عليه
خودشان و
مناسبات
سرمايه داری
به ستيز برخيزند.
در بعضی موارد
اينان خود را
با جنبشهای
پيشرو همراه
مييابند، اما
نميتوان به
اين همراهيها
اطمينان داشت.
سيستم سرمايه
داری بدون
آنها هم به
حيات خود
ميتواند
ادامه دهد.
دهقانان
در همه جوامع
سرمايهداری
طبقه ديگری را
تشکيل ميدهند. دهقانان
اولين
قربانيان
نظام سرمايهداری
هستند،
سرمايهداری
هر جا مستقر
شده ، دهقانان
ارتباط و وابستگی
سنتی خود را
نسبت به زمين
توسط سرمايهی
عاشق کالا در
معرض تهديد
يافتهاند. در
نظام سرمايهداری
زمين
نميتواند
برای توليد
عذا و ادامه
معيشت مورد
استفاده قرار
گيرد. در اين
نظام زمين
بايد برای
توليد کالا
های سودآ̃̃̃̃وربعنوان
يک عنصر
انباشت
سرمايه شامل
غذا برای
صادرات به ملک
خصوصی تبديل
گردد. همانطور
که مارکس در
اواخر عمر خود
به اين درک
رسيد،
دهقانان ميتوانند
يک نيروی
انقلابی و
ضدسرمايهداری
باشند. آنها
خواهان زمين
هستند و اغلب
برای آن ميجنگند.
بعلاوه آنها
راههای جمعی
خود را برای
انجام کار
دارند. همين
مساله باعث
تمايل آنها به
سازمان يک
جامعه مابعد
سرمايه داری
ميگردد. مائو
عميقا اين امر
را درک کرده و
ارتش سرخ خود
را براساس
دهقانان
سازمان داد. امروز
کمونيستها در
نپال همين کار
را دنبال ميکنند.
اقتصاددان
مصری Samir Aminتخمين
ميزند که
تقريبا نيمی
از جمعيت دنيا
هنوز بطور
اساسی در
شرايط دهقانی
محاط گرديده
است. ما
نميتوانيم از
پتانسيل
راديکال
دهقانان چشم
پوشی نموده و
نسبت به
سازمانهای
پيشرو
موجودشان نظير
جنبش دهقانان
بی زمين برزيل
بیتفاوت
بمانيم.
اما
در همان حال
که دهقانان
ميتوانند
عنصری از
مبارزه
انقلابی
باشند، جای
ترديد است که
بتوانند عامل
اوليه باشند
بخاطر يک چيز،
در جاهای
زيادی تحت
فشار عظيم
اقتصادی
دهقانان
منفرد شده اند. اين امر
شبيه به معجزه
است که
دهقانان
بتوانند خودر
را بطور موثر
و کافی سازمان
داده و سرمايهداری
را در وسعت
جهانی به
مبارزه
بطلبند. آنها
از شکل وسيع
تودهای
بيرون آمده و
به احتمال
زيادبيشتر به
عنوان ارتش
ذخيره شهری
اغتشاش بوجود
خواهند آمورد
تا بمثابه دهقانان.
ثانيا
دهقانان در
کشور های
قدرتمند
سرمايهداری
اقليت بسيار
باريکی هستند
که امکان قدرت
سياسی آنها در
سطح حداقل است.
و در نهايت
دهقانان مورد
نياز سرمايهداری
نيستند و سيستم
ميتواند بدون
آنها تداوم و
گسترش يابد. بنابراين،
خواست ناپديد
شدن دهقانان
را نميتوان
امری
پيشروانه
بحساب آورد. ما
بايد تا آنجا
که امکان دارد
جلو پروسه از
بين رفتن
آنان
را بگيريم و
يا تسريع
اضمحلال آنها
را کند کنيم. جامعه هر
روزه با طبيعت
ضدانسانی کشاورزی
سرمايهدارانه
بزرگ به
مقابله
برميخيزد چرا
که اين نوع
کشاورزی محيط
زيست را آلوده
کرده و مواد
غذايی را
مسموم ميکند. ما
بايد بدنبال
راههايی
باشيم که
غذايمان را بصورتی
متفاوت تهيه
کنيم و
دهقانان و
دانش آنها منبع
باارزشی برای
همه ماست ( من
اينجا ممکن
است توجهتان
را به کشاورزی
انسانی که در
کوبا متداول
است جلب کنم) اين
نوع کشاورزی
پيشگام
کشاورزی در
مقياسی کوچک و
طبيعی است. اين
کشاورزی قادر
است در سطح
ملی و در حد
خودکفاييی عمل
کند. من
همچنين ممکن
است اشاره به
يک پيشداوری
ضد دهقانی در
بين بعضی از
چپ ها بکنم. آنها
اغلب تحت
تاثير و
برداشت از
گفته مشهور مارکس
درباره «بلاهت
زندگی
روستايی» هستند،
اما همانطور
که اديتور
مانثلی ريويو اخيرا
در شماره
اکتبر خود
اشاره کرد
کلمه idiocy معنی
دقيق ترجمه
نوشته مارکس
در زبان
آلمانی نيست. کلمه
مناسب و بهتر isolation يعنی
انفراد است و
اين انفراد
زمانيکه ما
برای
يکپارچگی و از
بين بردن
تفاوت زندگی
شهری و
روستايی تلاش
ميکنيم بايد
خاتمه يابد. در
اين رابطه
اجازه دهيد
شمار را به يک
مقاله خوب از Jeremy Seabrook که
درشماره
آوريل _ ژوئن ۲۰۰۲
مربوط به نژاد
و طبقه تحت
عنوان « روح
انسان در سايه
جهانی شدن» رجوع
دهم.
اگر
نه مالکين
کوچک و نه
دهقانان
احتمالا عامل
تغيير
نيستند، پس
طبقه مورد
نظر، تنها
طبقه ای که
امکان رهبری
مبارزه عليه
سرمايهداری
را دارد طبقه
کارگر است. اين طبقه در
مبارزه عليه
سرمايهداری
امتيازاتی
دارد. اولا
طبقه کارگر در
همه جا طبقه
غالبی است که
سرمايهداری
در طول حيات
خود آفريده
است. سرمايهداری
گرايش به
ايجاد
کارگران مزدی
دارد، در حاليکه
دهقانان و
مالکين مستقل
به احتمال زياد
رو به انقراض
ميروند. کارگران
عليرغم ادعای
احمقانه « بيکاران
آينده» مرتبا
به لحاظ کمی
گسترش
مييابند.ثانيا
در ارتباط با
نکته اول کارگران
مزدی بطور
مطلق برای
سرمايه ضروری
هستند، آنها
منبع ارزش
اضافی هستند
که بنوبه خود
منبع سود برای
تغذيه انباشت
سرمايه را
فراهم
ميسازند
همانطور که Isteven
Mezaros سرمايهداری
را تکميل
کننده جامعه
طبقاتی
ميداند، کارگران
مزدی مخلوق سرمايه
طبقه کامل
بلحاظ استثمار
ميباشند. آنها
در پشت نقاب
ارتباطات
بظاهر برابر
بازار
استثمار
ميشوند و بيش
از آن، آنها
مسئول بازتوليد
خويش هستند.
ثانيا
بخاطر اينکه
کارگران در
مرکز سيستم سرمايهداری
هستند _ در
دورن محيط کار
جاييکه ارزش
اضافی از آنها
ربوده ميشود _ آنها
مناسبتر از هر
کسی ميتوانند
طبيعت سيستم
را دريابند. اين بدين
معنی نيست که
اکثريت
کارگران
بخودی خود به
درک ماهيت
سرمايهداری
پی خواهند برد،
اما بعضی از
کارگران
ماهيت اين
سيستم را درک
کرده و به
ديگران
خواهند آموخت.
اغلب اين کار
توسط کارگران
ماهر صورت
گرفته است. بعلاوه
خارج از خود
طبقه کارگر
کسان ديگری نيز
در مخالفت با
سرمايهداری
خواهند
برخاست و آنها
نيز ميتوانند
آموزگار
کارگران
باشند.( اجازه
دهيد بگويم که
من به مدت ۲۵
سال بعنوان
معلم کارگران
کار کردهام و
ميتوانم بدون
استثنا بگويم
که همه کارگران
نسبت به نئوری
ارزش کار عکسالعمل
مثبت نشان
ميدهند. اين
تئوری با
تجربه آنها
جور درميآيد و
زمانيکه کسی
اين مساله را
به آنها توضيح
ميدهد، همهشان
آنرا بخوبی
درک ميکنند. اين
تقريبا هميشه
نقطه آهان
فهميدم است.) البته
وقتی کارگرن
طبيعت سيستم
را درک کردند،
آنها بيشتر
مسلح به دانش
طبقاتی
ميشوند و ممکن
است داوطلبانه
و مشتاقانه
عليه سيستم به
مبارزه برخيزند.
رابعا
کارگران مزدی
اغلب آينده
نگر هستند. برخلاف
دهقانان آنها
چيزی را از
دست ندادهاند
تا به عقب
نگاه کنند. آنها
فاقد مالکيت
بوده و تنها
نيروی کار خود
را برای فروش
دارند. گاها
کارگران ماهر
عقب نگر هستند.
آنها بدنبال
روزهايی
هستند که
زمانی مهارتشات
برای آنها
موقعيت و
احترام ببار
مياورد، اما
سرمايهداری
عليه اين دسته
از کارگران
اعلام جنگ ميکند.
بنابراين
همگرايی توده
های کارگر
تفکر آينده
نگری طبقه
کارگر را
تقويت و
استحکام میبخشد.
قبل
از اينکه
دستاورد ها و
شکستهای طبقه
کارگر را مورد
آزمايش و
مداقه قرار
دهيم، اينکه
طبقه کارگر
دنيا را چگونه
تغيير داده و
اينکه چگونه
قادر به يک
تغيير
انقلابی نشده
است من ميخواهم
به موضوعی
بپردازم که Hardt , Negri
در کتاب
جنجالی خو« "Empire" بدآن
پرداختهاند. آنها
در اين کتاب
عليه طبقه
کارگر
سازمانيافته (
در سطح ملی و
بينالممللی) بعنوان
عامل تغيير
انقلابی
استدلال
نمودهاند. آنها
استدلال
ميکنند که در
حاليکه جنبش self production يعنی خود
توليدی رو به
رشد بوده و
کارگران در بعضی
از رشته های
توليدی مستقل
از مکانيسم
بازار وارد
شده اند،« طبقه
کارگر به نفع
خود توليدی از
سيستم سرمايهداری
منتزع شده است.
به نظر من اين
سياست کاملا
شکست خورده
است.سرمايهداری
حداقل واحد
های توليدی
بزرگی ايجاد
نموده است که
ما آنها را
ترک نخواهيم
کرد. آيا جنبش
خود توليد کن
ميتواند
فولاد و برق
توليد کرده و
آنرا توزيع
کند؟ بعضی از
توليدات
هميشه در سطح
مناطق
وسيعتری
سازمان خواهد
يافت. آيا
ميتوان تصور
کرد که
ميليونها
کارگر کار را
ترک کرده و به
امور خود
مشغول شوند. اينها
تحت چه شيوه
سازماندهی
کار و با کدام
استراتژی و
عليرغم
مخالفت بيرحمانه
دولتها دست به
ابينکار
خواهند زد. جای
تعجب است که
هاردت و نگری
فکر ميکنند
دولت به
سازمانی
بيربط تبديل
گرديده و
ضرورت خود را
از دست داده
است.
در
راتباط با
طبقه کارگر
بعنوان عامل
اوليه و اصلی
دشمن سرمايهداری
من با Ralph Milliband موافقم که
گفت برتری
کارگر
سازمانيافته
در مبارزه از
اين حقيقت
سرچشمه
ميگيرد که هيچ
گروه، جنبش و
يا نيرويی در
جامعه سرمايهداری
قادر به مصاف
طلبيدن موثر و
نيرومند قدرت و
امتيازات
سرمايهداری
مانند
کارگران
سازمان يافته
نيستند. اين
بدين معنی
نيست که جنبش
زنان،
سياهپوستان،
فعالين صلح،
طرفداران
محيط زيست،
همجنسگرايان
و بقيه مهم
نيستند و يا
نمبتوانند
تاثير داشته
باشند و يا
اينکه آنها
بايد هويت جداگانه
خود را ترک
کنند. نه به هيچ
وجه. اين بدين
معنی است که « گورکن»
اصلی سرمايهداری
کارگران
سازمانيافته
هستند. کارگران
عامل تاريخی،
ناگزير و
ضروری اين
تغيير هستند .و
اگر همينطور
که در اين
رابطه گفته
ميشود. کارگران
سازمانيافته
از دست زدن به
اين امر خودداری
کنند، اين امر
يعنی سرنگونی
سرمايهداری
تحقق نخواهد
يافت.( New Left review، ۱
(۱۵)،
۱۹۸۵
انسان با
تمرکز کردن بر
روی شکستهای
طبقه کارگر دچار
ياس ميشود اما
ضروری است که
نگاهی هم به دستاورد
های خود
بياندازيم. آگاهی
طبقاتی طبقه
کارگر بيش از ۲۰۰
سال قدمت
ندارد. با
وجود
بکارگيری
ابزار کنترل
توسط کارفرمايان،
کارگران با
استفاده از
تناقضاتی که
هيمن ابزار به
ميدان
ميآوردند
شروع به متشکل
شدن در اتحاديه
ها ميکنند. برای
مثال
کارفرمايان
برای افزايش
کنترل، توليد
کارخانه ای
را به کارگران
معرفی کردند،
اما کارگران بخاطر
نزديکی
بيشترشان به
همديگر خود را
بيشتر آگاهتر
يافتند. کارگران
خود زبان
بورژواها را
بکار گرفتند و
آنرا به نفع
خود مورد
استفاده قرار
دادند. زمانيکه
سرمايهداری
صحبت از آزادی
قرارداد
ميکنند،
کارگران صحبت
از آزادی
اجتماعات
ميکنند.
اتحاديه
هايی که توسط
کارگران
سازمان يافتند
نه تنها به
عنوان
سازمانهای
دفاعی بعضی
تامينات عليه
ناامنی های
های موروثی در
اقتصاد سرمايهداری
بدست
مياورند،
بلکه بعنوان
وسيله آموزشی
به کارگران
الفبای
سيستمی را که
در آن کار و
زندگی ميکنند
ياد ميدهند
. روشنفکران سازمانهای
طبقه کارگر به
اين مساله
توجه ميکنند و
نه تنها سيستم
را مورد تجريه
و تحليل قرار
ميدهند، بلکه
بعضی از آنها
به طرفداران
فعال کارگران
تبديل ميشوند.
کارگران
سازمانهای
خود را از
محيط کار به
طور کلی به
سطح جامعه
گسترش
ميدهند،
سازمانهای سياسی
و احزاب تشکيل
مبدهند که هر
دو تبليغ رفرم
سياسی و کنترل
مستقيم خود
دولت را در
دستور کار خود
قرار ميدهند. کارگران
همچنين
سازمانهای
خودياری،
روزنامه ها،
گروههای
موسيقی،
تئاتر ايجاد
کرده و در يک
کلمه در
همکاری با
اتحاديه ها و
احزاب سياسی
فرهنگ طبقه
کارگر را شکل
ميدهند.
به
زحمت ميتوان
عرصه ای جامعه
سرمايهداری
را متصور شد
که بوسيله
فعاليتهای
طبقه کارگر و
طرفدارنشان
دگرگون نشده
باشد. اتحاديه
ها و
سازمانهای
سياسی با
پايگاههای کارگری
نه تنها زندگی
مادی کارگران
را نظير دستمزدهای
بالا، انواع
مزايا، پايان
دادن به حکومت
مطلقه يکطرفه
کارفرمايان
در محيط کار،
ايجاد امنيت در
مقابل
بيکارسازيها،
صدمه،
ناخوشی، بيمه بازنشستگی،
حق رای،
اازادی بيان و
تجمعات، محيط
کار امن، باز
کردن مدارس
برای عمومم
مردم، تقويت
عمومی
دموکراسی را
اصلاح نمودهاند،
بلکه آنها بيش
از اين خود را
بر جامعه بورژوايی
تحميل کرده و
کل فرهگ آن را
دگرگون ساخته
اند. ادبيات ( روی
اين موضوع فکر
کنيد که که
اين امر چقدر
به يک تفکر
عمومی در بين
مردم تبديل
شده است که طبقه
دوروبر
نويسنده چه
تاثيری بر روی
نوشته هايش
ميگذارد و
چگونه طبقه
کارگر موضوع
ادبيات قرا
ميگيرد. در
عرصه هنر نقاشيهای
رو ديواری Diego Rivera، در
فيلم Eisenstein و
ديگران، حتی
موسيقی
عاميانه و
گاها کلاسيک. و
باز هم گاها
مورادی بوده
است که طبقه
کارگر در
همراهی و گاها
تحت شرايط
وابستگی به
دهقانان تلاش
نموده است
سرمايهداری
را سرنگون
کرده و مدل
توليد
سوسياليستی ايجاد
کند برای مثال
اتحاد جماهير
شوروی، چين،
کوبا
اما
عليرغم همه
اين دستاورد
ها، طبقه
کارگر هنوز
ضربه محکمی بر
برتری سرمايهداری
وارد نکرده
است. در
حقيقت شوروی
زمانی که چراغ
راهنمای اميد
برای طبقه
کارگر در
سراسر دنيا و
حتی در پايان عمر
خود بعنوان يک
تعادل و بالانس
عمل ميکرد
بطور مفتضحی
يک دهه قبل
داغان شد و از
آن موقع به
بعدمردم
حماهير شوروی
سابق از تنزلی
که معمولا با
انباشت اوليه
سرمايه در
ارتباط است
رنج ميبرند. چين
که زمانی
تصوری
راديکال از
خود بجای گذاشت
سراسيمه و
چهار اسبه
بسوی سرمايهداری
حرکت ميکند و
با يک بازگشت
وسيع تغيير در
تقسيم در آمد
ها، دستمزد
های بسيار
پايين و بهره
کشی شديد از
کارگران
روبروست. تنها
کوبای نحيف
هنوز افق
سوسياليسم را
با ترکيبی از
دو اقتصاد
بوسيله
توريسم خود را
حفظ کردده است.
در
کشور های
ثروتمند
سرمايهداری،
سرمايه از
اوايل دهه ۱۹۷۰
يک حمله
بيرحمانه ای
را عليه طبقه
کارگر آغاز
نموده و در طی
سه دهه يک
رشته شکستهای
بیپايانی را
به کارگران
تحميل نمود. اينجا
نيازی به
تاکيد نيست و
شما همه نسبت
به ابن امر
واقفيد. در
کشور های
سرمايهداری
فقير
اقتصاددانان
از دهه های از
دست رفته صحبت
ميکنند. همه
جا
نئوليبراليسم
تسلط يافته و
اين امر در سراسر
دنيا قانون
روز است. عليرغم
اين يورش
ها،کارگران
هنوز فاصله
زيادی دارند
تا با سنگر
گرفتن در
مقابل اين
حملات به حيات
اين سيستم ستمپيشه
خاتمه دهند. جای
تعجب نيست که
خيلی از توده
ها که خود را
درگير اين
مساله ميبينند
به اين نتيجه
رسيده اند که
کارگران دنيا
قادر به پايان
دادن به اين
نظام نخواهند
بود و حتی اگر
بتوانند آنرا
به چالش طلبند
قادر نخواهند
بود مبارزه
برای يک دنيای
بهتر را رهبری
کنند.
اتحاديه
وتوان
سازمانهای
کارگری با
جهتگيری چپ
گرايانه به
فوريت
برگزيدن اين
استراژی
افزود. مشارکت
همه جانبه بين
صاحبکاران،
اتحاديه های
کارگری و دولت
برقرار شد و
در شرايطی که
اين «توافق بر
امر کار» برای
کارگران
مزايايی در
برداشت (چرا
که به ايجاد
دولت رفاه انجاميد)
در سالهای
اخيرثابت شد
اين نوع
توافقها در نهايت
باعث تضعيف
طبقه است. خصوصا
در شرايطی که
صاحبکاران «توافق»
را زير پا
گذاشته اند
اتحاديه های
جايگزينی برای
آن سراغ
ندارند.
اگرچه
دستيابی به
حمايت دولت و
حتی همکاری با
صاحبکاران
ميتواند در
شرايطی
تاکتيهای مفيدی
برای نيروی
کار به شمار
آيد، اينها
نميتوانند
استراتژی
طبقه کارگر باشند. به ويژه در
ايالات
متحده، عواقب «توافق
کار» فجيع
بودند. برای
صاحبکاران و
دولت شرط
اساسی برای
پذيرش اين
توافق دلکندن
اتحاديه ها از
رهبری چپگرای
جنبش کارگری
بود. کليه
اتحاديه هايی
که رهبری آنها
با چپ بود از CIO پاکسازی
شدند. اين
تصفيه نه تنها
شامل اتحاديههايی
شد که پيشاهنگ
مبارزه برای
حقوق مدنی برابر
بودند، يا
درگير مبارزه
برای برابری
جنسی بودند يا
اتحاديه هايی
که اصول
همبستگی بين
المللی را
رعايت
ميکردند بلکه
اتحاديه هايی
که بهترين
قراردادها را
امضا ميکردند
و درميان
دمکرات ترين اتحاديه
ها بودند نيز
قربانی
پاکسازيها
شدند۰ در
نتيجه اتخاذ
سياست کاملا
ضد کمونيستی
توسط) CIO که در اين
رابطه همسو شد
با اتحاديهAFL ،
اتحاديه ای
متعصب در
ضديتش با
کمونيسم ) نيروی
کار بهترين
نيروی انسانی
خود و هر نوع ايدئولوژی
کارگری به
مثابه
راهنمای
نيروی کار
درعرصه
دريافتن
موقعيت جهانی
را از دست داد. نيروی
کار جنبش در
حال گسترش
برای حقوق
مدنی را ترک
کرد و
بورکراتهای
مرد و سفيد
پوست بر آن
غالب شدند. رهبری
که همچنان
گهگاه از
منافع اعضايش
دفاع ميکرد
اما اکثر تنها
در پی پيشرفت
فرديشان بودند،
مصمم به کسب
موقعيت بهتر و
اکثر افرادی فاسد،
نيمچه
گانگستر. پرزيدنت AFL-CIO ،جرج
مينی، افتخار
ميکرد هيچگاه
در يک پيکت شرکت
نداشته است. برخی
از زيردستانش
برای سازمان «سيا
» کار ميکردند
و به اين
سازمان کمک
ميکردند دولتهای
دمکراتيک در
سراسر جهان را
سرنگون سازد. توسعه
اقتصادی پس از
جنگ جهانی دوم
و قدرت يگانه
ايالات متحده
در اولين
سالهای پس از
اين جنگ به
جنبش کارگری
اجازه داد
بخشی از
دستاوردهای
جنگ را ميان اعضای
اتحاديه های
کارگری تقسيم
کند اما هنگامی
که دوره
طولانی رشد در
اواسط دهه ۱۹۷۰
به پايان رسيد
و صاحبکاران
تهاجم به حقوق
کارگران را
آغاز کردند،
ضعف نيروی کار
مشعشع و آشکار
بود و تسليم
تقريبا کاملی
را در پی داشت.
قدرت
دستگاه بازار
همراه با
قراردادی که
نيروی کار با
سرمايه بسته
بود باعث شد
نيروی کار اجازه
دخالت در
مسائل مربوط
به محيط کار
را از دست
بدهد. در
شرايطی که
بعضی کارگران
به حقوق و
مزايای بالا
دست ميافتند،
صاحبکارانشان
با دست باز
تقويت کنترل
مديريت پروسه
کار را در
اختيار
داشتند. ادامه
استفاده از
تقسيم کار،
ماشينی کردن
توليد و
تيلوريسم،
همراه با
استفاده از
تکنيکهای
جديد که اولين
بار توسط
ژاپنی ها مورد
استفاده قرار
گرفت با
نامهای دهن
پرکنی چون «مديريت
با فشار.استرس»
به صاحبکاران
اجازه داده
است که نتنها
بيش از پيش به
نيروی کار
خارج ازکنترل
اتحاديه
کارگری اتکا
کنند (با کم
کردن احتياج
به نيروی کار
و استفاده از ماشين،
قراردادی
کردن و صدور
کارها) بلکه
محل کار را به
آنچه «بن
هامپر» در
کتاب خود «سرپرچ
کرده» گولاگ
مدرن مينامد ،
تبديل ميکنند.
درحاليکه
اتحاديه ها
ازحق چالش ماهيت
کار چشم پوشی
ميکردند، آيا
تعجب آور است
که کارگران
قردادهايی با
مديريت امضا
ميکردند که
بنا بود «صاحب
اختيارشان» سازد.
سوم
اينکه، فکر
ميکنم نيروی
مشترک
ناسيوناليسم
و امپرياليسم
جنبش کارگری
در کشورهای
ثروتمند
سرمايهداری
را کاملا از
خط خارج کرده
است. همانطور
که در مقاله
ای در سال ۲۰۰۱
نوشتم:
«دو
مسئله مهم
مانع از وحدت
کارگران جهان
هستند. اول،
سرمايهداری
هميشه در بستر
يک کشور، با
دخالت فعال و اجابت
يک دولت توسعه
يافته است. دو،
سرمايهداری
از آغاز به
صورت
ناهمگونی در
سطح جهان
توسعه يافته
است. اولين
کشورهای
سرمايهداری
در اروپا و پس
از آن ايالات
متحده و ژاپن
بقيه جهان را
از طريق
ادارات نظامی
واقتصادی
خودزير سلطه
قرار داده اند
و نظامی از
کشورهای
ثروتمند و
فقير در سطح
جهان بوجود
آوردهاند. اين
دو روند،
ناسيواليسم و
امپرياليسم،
سدهای قابل
توجهی عليه
وحدت کارگران
جهان ايجاد
کرده اند.
اگر
سرمايه به
مرزهای يک
کشور محدود
است، حتما
کارگران
سازماندهی
شده ميتوانند
صاحبکاران
خود را وادار
سازند حقوق و
مزايای بهتری
بپردازند. در چنين
شرايطی، برای
دستيابی به
اين اهداف،
احتياج به
همبستگی بين
المللی ندارند.
به گمانی شايد
بتواند برای
دستيابی به
قدرت دولتی
نيز تنها عمل
کند. صنعتگران
انگليس
توانستند به
صورت موثری خود
را در چهارچوب
مرزهای اين
کشور
سازماندهی کنند
و احتياجی به
کمک کارگران
فرانسوی و
آلمانی
نداشتند. همين
مسئله در مورد
کارگران
ايالات متحده
صادق است. کارگران
شرکت «جنرال
موتورز» اعتصاب
نشسته در اين
کارخانه
ماشينسازی
را سازماندهی
کردند،
اعتصابی که
اين کارخانه
را فلج کرد . اين
کارگران
اگرچه به
حمايت همسران
خود، کارگران
بخشهای ديگر و
حمايت برخی
استانداران و
دادگاهها
احتياج
داشتند، برای
برپايی اتحاديه
خود و اولين
معامله گروهی
باری تعيين دستمزدها،
کمکی از
کارگران
مکزيکی و
کانادايی
نخواستند.
البته
احتياج
نداشتن به کمک
کارگران
کشورهای ديگر
به اين معنی
نيست که چنين
حمايتی سودمند
نيست يا نبايد
به آن احترام
گذاشت. شايد
اگرصنعتگران
انگليسی يا
کارگران ماشين
سازی
آمريکايی
حمايت
کارگران ديگر
کشورها را به
دست می
آوردندء (حداقل
در دراز مدت) از
موقعيت بهتری
برخوردار
ميشدند۰ پس
چگونه است که
همبستگی بين
المللی از
آغاز فرياد
بسيج کارگران
نبوده است؟ به
دو علت ميشود
اشاره کرد: ۱. ناسيوناليسم
به مثابه
ايدئولوژی
انحصار طلبانه
به سرعت تقويت
شد. برقراری
زبانهای
رسمیء ايجاد
مکانيسم همه جانبه
تبليغات در
سطح مدارس دولتی
و عضو گيری از
طبقه کارگر در
ارتشهای ملی
همگی کارگران
را تشويق کرد
به يک مليت
وفادار باشند.
عکس اين
وفاداری بی
اعتمادی حتی
نفرت نسبت به
کسانی است که «خارجی»
هستند. پدرم ۴۴سال
کارگر
کارخانه بود،
اما تجارب
زندگی اش او
را به سوی
انترناسيوناليسم
هدايت نميکردند۰بويژه
جنگ جهانی دوم
او را به يک
مدافع فاناتيک
دولت ايالت
متحده (و عملا
مدافع سرمايهداری
ايلات متحده
در اکثر موارد)
تبديل کرد. کارگری
که در رابطه
با ژاپنی ها ،
چينی ها و روسها
بيگانه ترسی
ويژه داشت.
دوم،
ناسيوناليسم
در کشورهای
پيشرفته سرمايهداری
در ارتباط
تنگاتنگ با
امپرياليسم
بود. استثمار
بیامان
کارگران و
دهقانان در
آفريقا، آسيا
و امريکای
لاتين دست
دردست تبليغ ايدئولوژی
نژادپرست اين
نطريه را
اشاعه ميکرد
که مردم اين
کشورها يا
لايق آنچه
نصيبشان شده هستند
يا شانس آوردهاند
با کشورهای
پيشرفته
ارتباطی
دارند. علاوه
بر اين ، ارزش
اضافی که از
کشورهای حاشيه
ای به چپاول
ميرسيد، به
شرکتهای چند
مليتی درآمد
کلانی ميداد
که در زير
فشار اتحاديه
های کارگری،
بخشی از آن
ميان نيروی
کار تقسيم
ميشد. اين امر
دست در دست اقدام
موفق شرکتهای
بزرگ و دولت
برای به کارگيری
رهبران
کارگری ( از
راه تشکيل
سازمانهای
گوناگون
مديريت. کارگری،
انتصاب به
مقامهايی در
راس شرکتهای دولتی،
کمييسونها و
غيره صورت
گرفت. هدف اين
بود که به
رهبران و
اعضای
اتحاديهها
نشان دهند
امپرياليسم
در همه کشورهای
اصلی سرمايه
داری برای
کارگران مفيد
است. اکثر اين
کوششها موفق
بودند. در
کشورهای
پيشرفته
سرمايه داری،
سازمانهای
کارگری نتنها
از شرکتهای
چند مليتی در
استثمار
وحشيانه اقتصاد
و نيروی کار
کشورهای
فقير، دفاع
کردند، بلکه
در مبارزات
کارگران يک
کشور سرمايه
داری غنی عليه
کشور ديگرنيز
شرکت داشته
اند. (نشريه
مانسلی رويو
ژوئيه .اوت ۲۰۰۰)
البته
ما ديگر در
جهانی که درآن
سرمايه به مرزهای
يک کشور محدود
باشد، زندگی
نميکنيم. درست عکس آن .
اما
ناسيوناليسم
و نژادپرستی
ازدوره قبلی باقی
مانده است
ومانعی در
برابر
کوششهای لازم برای
ايجاد
همبستگی بين
المللی
کارگری است. حتی
امروز، سالها
پس از اضمحلال
بخش مشهور
روابط بين
الملی AFL-ICO تارنمای
اين جريان خبر
چندانی از
مبارزات کارگران
در ديگرنقاط
جهان درج
نميکند. وقتی
کارگران
بيکار
آرژانتينی
جاده ها را ميبستند
و کارگران
بيکار شده
کارخانه ها را
اشغال
ميکردند، AFL-ICO
کمترين
توجهی به آن
نداشت. امروز،
در شرايطی که
اشغال عراق
زمينه برای
سرکوب جنبش
نوپای کارگری
را فراهم
آورده است،
حرفی از اين
بخش پيرامون سازماندهی
کارگری
نميشنويد. در
سطح ديگری،
سازمانهای
کارگری لازم
ميدانند جلسه
های خود را با
سرود ملی يا
بدتر از آن درود
به پرچم آغاز
کنند. از همه
بدتر،
پدرومادرهای کارگر
فرزندانشان
را تشويق
ميکنند به
ارتش بپيوندند
و با معدودی
استثنا، حتی
وقتی فرزندشان
کشته ميشود
آنها را
قهرمان
ميدانند.
البته
انصاف اين است
که اضافه کنم
، با در نظر گرفتن
اين همه مانع
که عليه طبقه
کارگر صف بسته
است، حتی همين
دستاوردهای
تا به امروزی
هم تعجبآور
است.
لازم
است به سوال
اول برگرديم «آيا
طبقه کارگر
ميتوان جهان
را تغيير دهد؟»
بگذاريد به دو
نکته مقدماتی
اشاره کنم. اول
ميخواهيم بر
نکتهای که
قبلا گفتم
تاکيدکنم. دنيا
به صورت دائمی
بهتر نخواهد
شد، مگر آنکه توده
کارگر اين
تغيير را به
بار آورد. سرمايهداری
به کارگران
دستمزد بگير
احتياج دارد
تا خود را باز
توليد کند. پس
واضح است که
تنها طبقه
کارگر
ميتواند جلو
اين بازتوليد
را بگيرد و شيوه
توليد و توزيع
در جامعه را
تغيير دهد. دوم،
ديده ايم که
سرمايه داری
به ناچار مولد
تضادهايی است
که خود راه را
برای کارگران
و متحدينشان
باز ميگذارد
تا قدرت
سرمايه را به
چالش گيرند. اما
سرمايه هميشه
آماده است تا
از اين چالشها
بياموزد و اثر
آنها را خنثی
سازد و حتی
آنها را به
نفع خودش
تبديل کند. توسعه
سرمايه سخت
جانی و هژمونی
خاصی دارد. اين
مسئله امر
سرکوب آنرا
دشوار ميسازد.
پس
با درنظر
گرفتن اين
نکات، آينده
چه دربر دارد؟
حتی در ميان
آنچه به نظر
ميرسد محيطی
نااميد کننده
است، نشانه
های
اميدوارکننده
ای برای طبقه
کارگر موجود
است. مطمئنم
خوانندگان
اين مقاله به
اکثر اين نکات
آشنا هستند و
لازم نيست
وارد جزئيات
شوم اما کافی
است به نطفه
های جنبش
جهانی عدالت
اجتماعی
اشاره کنم،
جنبشی به
رهبری
دانشجويان
عليه
کارگاههايی
که حقوق ناچيز
ميدهند،
کارزارهای
زنده برای
دستمزد بهتر،
کوششهای همهجانبه
توسط جنبش
کارگری برای
ايجاد پلی با
ديگر مبارزات (بسياری
از اين حرکتها
به رهبری زنان
يا اقليتهای نژادی،
کارگران
مهاجر ... هستند
آنگونه که «دان
کلاوسن» به
درستی در کتاب
«قيام آتی. نيروی
کارگر و
جنبشهای جديد
اجتماعی» بررسی
کرده است). درهمين
رابطه بايد از
بحث کنونی در
جنبش سازمانيافته
طبقه کارگر
پيرامون
افزايش کميت
اعضای
اتحاديه ها،
جنبش ضد جنگ
که شامل «نيروی
کار آمريکا
عليه جنگ» و
ديگر
جنبشهاست ياد
کرد. من
همچنين در
فصول آخر
کتابم ( نام
بردن از سيستم)
از جنبشهای
جديدی در
ايالات متحده
ود يگر نقاط
جهان يادکرده
ام.
با
اينهمه هر قدر
هم سرمايهداری
را شقه شقه
کنيم، اثری از
سرنگونی آن
نيست و حتی در
بخش از همه
بدخيمتر آن
يعنی نئوليبراليسم
نشان چندانی
از افول ديده
نميشود. پس
چه راه حلهايی
برای زنده کردن
جنبش کارگری،
يا حداقل
آمادهکردن
آن برای رهبری
قيام بعدی
وجود دارد؟ اينجا
من خودم را
محدود ميکنم
به ايالات
متحده
آمريکا،
اگرچه برخی از
مطالبی که
ميگوييم احتمالا
در ديگر نقاط
جهان هم صادق
هستند. من اين
نکات را با
اين فرض بيان
ميکنم که بپذيريم
ما درچپ، چه
ميتوانيم
انجام دهيم. در
بخش مربوط به
کار بايد قبل
از هرچيز و
مهمتر از هرچيز
برماهيت
سرمايه داری
تاکيد کنم. در
بخش مربوط به
محيط زيست،
بايد استدلال
کنيم که
سرمايهداری
مهمترين منبع
بيگانگی ما از
جهان طبيعی است۰
بايد آنچه در
توان داريم
بکار گيريم تا
جنبش ضد جهانی
شدن را به
جنبش ضد
سرمايه داری
تبديل سازيم. بايد
در اتحاديه ها
چشم انداز چپ
را تقويت کنيم.
هيچگاه از
تاکيد بر يکی
بودن احزاب
بزرگ سياسی
دست برنداريم ,
بايد آماده
باشيم تا هرجا
لازم بود
رابطه بين سرمايه
داری،
پدرسالاری و
نژاد پرستی و
هر نوع سرکوب
را نشان دهيم . به
طور مشخص
اينها نکاتی
است که بايد
در نظر گرفت :
۱. نيروی
کار
سازمانيافته (خصوصا (AFL -CIOبايد با
گذاشته
راسيست و ضد
چپ خود برخورد
کنند. ما بايد
پيوسته
خواهان جلسه
ها ی عمومی
سراسری در
رابطه با اين
مسائل باشيم و
در هر فرصتی که
ميتوانيم به
آنها اشاره
کنيم. بايد با
افتخار به
دستاوردهای
اتحايه های چپ
گرا اشاره
کنيم، نتنها
در سطح ملی
وبين المللی
پيرامون
مسائل اساسی
چون صلح ،
نژاد بلکه
موفقيتها در
رابطه با
قراردادهای
اشتراکی و
دمکراسی
اتحاديه ای.
۲.بايد
ديدگاه چپ را
تبليغ کنيم و
ديدگاه کارگری
در برخورد به
مسائل جهان را
ترويج کرد. بايد
پيوسته تمهای
مشترکی را
تبليغ کنيم: حق
کار، حق بهره
مند شدن از
بهداشت
رايگان، کنترل
کارگری و
اجتماعی،
محيط زيست
سالم، حق سازماندهی،
مخالفت با
جنگ، مبارزه
با امپرياليسم
، برابری در
همه روابط
انسانی ...) همانگونه
که راست از
دهه ۶۰ در
تاکيد بر
خواستهای خود
انجام داد. کارگران
بايد بدانند
به چه منطوری
سازماندهی
ميکنند. اينجا
است که بايد
فرهنگ چپ را
در همه عرصه
های هنری،
توسعه دهيم و
تبليغ کنيم.
۳.بايد
بر دمکراسی و
برابری تاکيد کنيم . با
همه اشکال
سرکوب بايد
توامان
مبارزه کرد،
از جمله نبرد
درون اتحاديه.
بايد بر
استقرار
حداکثردمکراسی
در همه تشکلهايمان
تاکيد کنيم. اين
بدين معنی
نيست که
رهبران نبايد
رهبری کنند يا
نبايد در طرح
خواستها در
قبال صاحبکاران
ودولت پيشقدم
باشند. اما
اين بدين معنی
است که تاکيد
کنيم تغيير تنها
با اقدام از
بالا ميسر
نيست .
۴.طبقه
کارگر بايد
خود آموزی
نمايد. اين
بدين معنی است
که آموزش
کارگری بايد
افزايش يابد. کارگران
بايد ديدگاه
کارگری در
برخورد با مسائل
جهانی اتخاذ
کنند. ايدئولوژی
که به آنها
جهت دهد، به
صورتی که بتوانند
وقايع جهانی
را قضاوت کنند.
چه ميشد اگر (AFL -CIO) و اتحاديه
های وابسته به
آن مقداری از
ميليونها دلاری
را که خرج
حمايت از حزب
دمکرات
ميکنند، بدون
آنکه کمترين
فايدهای از
آن حاصل شود،
صرف آموزش
کارگری کنند ( کلاس
برای همه
اعضای تازه
وارد اتحاديه
های کارگری ،
مسولين تمام
وقت آمزش،
راديو های
آموزشی ...)
۵.همبستگی
کارگری ضروری است . طبقه
کارگر آمريکا
اکنون بهتر از
گذشته در اين
مورد عمل
ميکند، اما
هنوز کافی
نيست و همبستگی
به مراتب
گسترده تری
بايد در دستور
کار قرارگيرد
از جمله حمايت
واقعی از کليه
حرکات مترقی
کارگری در
کشورهای
ديگر، افشای
سياست خارجی
ايالات متحده
که به شيوه
نامتغيری در
نيت و
اثرگذاری ضد
کارگری است .
۶ساختمان
چپ درون و
بيرون از جنبش
کارگری به معنی
تقويت
استقلال
سياسی. اين
بدين معنی است
که بايد طبقه
را ( در گسترده
ترين تفسير از
آن) در درجه
نخست مد نظر
داشت و کوشيد
حضور سياسی کارگری
را بنا نهاد.
۷.طبقه
کارگر بايد و
چه بسا به
زودی ميبايد ،
با غارت سريع
محيط زيست
گريبانگير
گردد. با
رشد روزافزون
توليد کارگری
، بازده بايد
به سرعت
افزايش يابد
تا نيروی کار
در حال رشد را
جلب کند. اما
زير سلطه
سرمايه، اين
تنها به معنی
سم بيشتر در
آب و هوا،
غذای مسموم و
بيماری و
جراحت بيشتر
در محل کار
است. آنچه
لازم است
توليد با
نيروی کار
متکرکز،در سطح
توليد
کوچکتر، محلی
است. توليدی
که درحفط
منابع انرزی
صرفه جويی کند.
چنين شيوه
توليدی را
ميتوان با
بيمه کار، آموزش
شغلی، برنامه
مرخصی مناسب
همراه کرد. همه
خواستهايی که
طبقه کارگر
بايد از آنها
پشتيبانی کند
و رهبرانش پيشقدم
در طرح آنها
باشند.
بگذاردی اين گونه نتيجه گيری کنم که اکنون وقت رها کردن طبقه کارگر نيست. سرمايه دارد جهان را فتح ميکند و کره زمين را به چاه غولپيکری از استثمار تبديل ميکند. مهمتر از همه، اين مسئله تقريبا آنگونه که مارکس پيشبينی کرده بود دارد پيش ميرود. تحليل او امروز به اندازه هر زمان ديگری حقانيت دارد. و تک برگزيدن طبقه کارگر به مثابه تنها عامل کارا درسرنگونی سرمايه به همان اندازه صحيح است که در مقطع نوشتن «کاپيتال» درست بود. کارگران عناصر واجب جامعه هستندو تنها نيرويی که قادر است اين نظام را به زباله دان تاريخ بياندازد. کسانی که از پايان اهميت نقش طبقه کارگريادميکنند، چرا که اين طبقه را به متهم ميکنند ارتجاعی است، نژادپرست است يا زيادی ناسيوناليست است، سکسيست است يا به اندازه کافی به مسائل محيط زيست اهميت نميدهد ، قادر نيستند عامل اجتماعی ديگری که جايگزين اين طبقه باشد را به ما نشان دهند. البته اگر به تاريخ خودمان بنگريم ميبينيم کارگران همه آن چيزهايیکه مخالفان توانايی انقلابی طبقه ميگويند بوده اند اما ما همچنين ميبينيم که کارگران دستاوردهای بيشماری بدست آورده اند و در اکثر موارد همبستگی اشتراکی و حرکت بر اساس آن اين دستاوردها را ميسرکرده است. بايد به خاطر داشتهباشيم که مبارزه طبقاتی تقلايی سخت است. اما ارزش فعاليت دارد و تنها راه دستيابی به جامعه ای است که ميتواند آن آرزوی راديکال را ميسر سازد: از هرکس به اندازه توانش ، به هرکس به اندازه احتياجش .