نگاهی به   ادبیات عرفانی مولوی :

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> 

 

فلسفهء انتظار وتوحید  فلسفهءوفلسفهء عرفان ایرانی ؛فلسفهء  امید است وفلسفهء رهائیست .رهائی از قیودات دنیای جهنمی ای که بر تمام تار پود هستی انسان تنیده است؛ تا انسان را مهار کند واورا به زانو در آورد وبه بردگی بکشد ؛ وحیات مادی ومعنوی اورا از او بگیرد . این فلسفه در واقع پاسخیست که انسان به وجود وهستی اش می دهد ؛ رابطه ایست که انسان با خود دارد وخدایش که در وجودش است ؛ومدام وجدان اورا بیدار وهشیار میکند که خظا نکند وبر این انتظار بماند وپای بفشرد .

 

انسن در این فلسفه است که معنی میگیرد ورشد میکند ورها می شود در واقع به یک آرامش درونی میرسد وسعادت وخوشبختی همین است  که انسان به آرامش درونی برسد .

وعشق برای او دل بستن به پاکیها وزیبائی ها وارزش هاست که در این جهان به شکل عینی وجود دارد ؛ودر واقع حیات وزندگی اورا تشکیل می دهد ؛ هر ذره از آن نشانی از هستی اش هست  که آن را آیه می نامد این تصویر ؛ تصویر انسان نیاز مند است ؛ که در واقع نیاز ؛ایده وآرمان اورا میسازد ؛ یعنی این نیاز است که آرمان وایده می آفریند همهء انسانها حتی کثیف ترین انسانها آرمان وایده دارند منتها آرمانها متضادند ؛ این بخش از پاسخ انسان به وجودش است که اورا فلسفی میکند یعنی همهء انسانها فلسفی اند وفلسفه ای پشت ایدهء آنها شکل گرفته است وبر اساس آن فلسفه عمل میکنند .

 

بعد دیگر انسان بعد سعی او در تحقق پذیری ایده انسان در جامعه وتاریخ است .چرا که انسان موجودیست نه فردی بلکه اجتماعی . این آن بارزی است که انسان را از حیطهء طبیعت کور جدا میکند .انسان نمی تواند از دنیای پیرامونی خود ؛خود را کنار بکشد ؛ بدون اینکه بتواند ا حساس خودرا مهار کند بلکه از آن متاء ثر است یعنی از دنیای پیرامونی که ایده وآرمان اورا میسازد با عشق وعلاقه دفاع میکند ؛وبلعکس با آن قسمت از دنیای پیرامونی که با ایده واندیشه های فلسفی او در تضاد است تنفر می ورزد وبیزاری می جوید ومبارزه میکند .

 

این خصوصییت ویژهء انسان است  که انسان پا به میدان تاریخ وجامعه میگذارد ؛وسر نوشت خود را وهستی خود را به سر نوشت جامعه هم ساز میکند ومسئولیت می پذیرد وخوشبختی خود را به خوشبختی وآرامش جامعه گره میزند ومقوله ای بنام امت میسازد که در ایده وآرمان وهدف یکی اند ودر مبارزات اجتماعی هم گام میگردند تا در یک آرمانی مشترک دستهای هم دیگر را بگیرند وصف مشترک بسازند وسلاح گیرند وبر خصم بتازند .البته همهء این واژه ها توسط خمینی آگاهانه از محتوا بی ارزش شده است .

 

به این شکل از پاسخ به نیاز انسان است که انسان مجبور است وجبر بر انسان حاکم است .وقتی انسان ایده وفلسفهء خودرا درک کرد وپاسخی به وجودش داد دیگر این آن ایده است که بر انسان حاکم است واورا رهبری وهدایت میکند . انسانهائی که بر ایده شان پایدار نباشند وبر این جبر ناشی از نیاز بشورند به نفی وجود خود رسیده اند واز حوزهء فلسفهء اعتقادی خود بیرون رفته اند وبراین جباریت که از صفات بر جستهء وجود است تن نداده اند وبر آن شوریده اند درواقع به آن پاسخ اولیه ء وجود خود پایبند نیستند .این انسانها بازاری اند با مفهوم سر مایه دارانه اش نه در تاریخ ونه در جامعه به عنوان انسان متعالی وارزشمند عمل نمیکنند .کسانی که مدام خودشان را نفی میکنند زانو میزنند وبرده میشوند برده سرمایه یا شخصیت .

 

وقتی انسان به پای وجود وهستی خود زانو نزند وخود را نفی کند بدیهیست به پای هر یزیدی زانو خواهد زد این انسان برده است ؛ آزاده ورها نیست ومعنویت انسانی نخواهد داشت این انسان به تمام مسئولییت های خود ؛ از هستی خود؛ وجامعه خود؛که آزادی اورا وجامعه را تضمین میکند پشت پا خواهد زد یعنی در مرحله ء پاسخ انسان به ایدهء خود در جامعه که بر یک جبریت  از وجود او نشئت می گیرد ومختاریت را از او سلب میکند ؛ پاسخ نداده است یعنی انسان الهی نیست بلکه بازاریست مولوی میکوید :"انبیاء در دنیا مجبورند اما کافران مختارند  "بلعکس انبیاء در عقبی وآخرت مختارند وکافران مجبور " (1)اگر انبیاء بیان شکلی از عالیترین انسان فلسفی باشد که به نیاز وجودش پاسخ داده است شکلی از بیان همین موضوعات است که مطرح شده است.

 

 

.انبیاء در کار دنیا جبری اند        

کا فران در کار عقبی جبری اند

 

انبیاء را کار عقبی اختیار

جاهلان را کار دنیا اختیار

 

زانکه هر مرغی بسوی جنس خویش

می پرد او در پس جان پیش پیش

 

کافران چون جنس سجین (1) آمدند

سجن (2) دنیا را خوش آئین آمدند

 

انبیاءچون جنس علیین بدند

سوی علیین بجان و دل شدند

 

زیر نویسها :

1:نقل به معنی مثنوی معنوی چاپ کلکته هند جلد اول صفحهء66

2:نام جائی در دوزخ است         3:به معنای زندان و محبس است(  از فرهمگ عمید )

 

درسطر سطر اندیشه های مولوی این جبریت که با اشتیا ق وعشق به سوی جان در حال پرواز است وجاریست به تصویر میآید . در اینجا مولوی عنصر کفر را با جهل یکی میداند که قابل تعمق است

"دنیا " در اندیشه های مولوی هر گونه تعلق به عنصر بازار وپول پرستیست مولوی عنصر کافر را عنصری از تعلق او به مالکیت میداند یعنی "سجن " حبس شدن در اینجا مالکیت است؛  به تعمیم هرگونه نظام مبتنی بر مالکیت از دید گاه مولوی نفی است ومتعلقین آنرا کافران ارزیابی دارد پرواضح است اندیشه های مولوی متاءثر از عرفان ایرانیست در این جامیتوان به این در ک رسید که فرهنگ کافر در عرفان ایرانی کدام مقولهء جهان معاصر است .!!

 

نمیتوان بر قوانین جبری تاریخ وجامعه که تمام وجود وهستی ما در آن جاریست پشت پا زد ودر عین حال دم از انسان وانسانیت هم زد ؛ نمی توان بر اندیشهء انتظار وامید پای فشرد یعنی به توحید اعتقاد داشت ودر آنه واحد فئودال وسرمایه دار وشاه وآخوند شد  با این توضیح که تما م پادشاهان .آخوندها وفئودالها در تاریخ خود جبارند وجای خدا را به خدائی گرفته اند وزور گفته اند اگر این ابیات برگرفته از آئین عرفان ایرانیست   باید گفت بدین سان بود که پیامبران خدا را بر مردم شناساند تا از خدایان کوچک رهائی یابند اگر قرار باشد انسان در حین اینکه از آئین  عرفان  دفاع بکند وخود زمین دار بزرگ باشد واز حاصل دسترنج هزاران دهقان وکارگر انباشت سرمایه کند وآن سرمایه دار را از دیگران ممتاز کند تا او خدائی کند فلسفهء توحید  وفلسفهء عرفان  فلسفهءوجودی خود را از دست میدهد .

 

این احکام مطلق وبدیهییات تاریخ انبیاء است .پس در مرحلهء دیگر از هستی انسان پاسخ انسان به جامعه وتاریخ پاسخی است که انسان در تعقیب همان آرمان واندیشه اش می دهد این بخش از پاسخ انسان به تاریخ وجامعه انسان را سیاسی میکند ؛ یعنی انسان موجودیست سیاسی که در سرنوشت خود وهم نوعان خود در جامعه وتاریخ دخالت آگاهانه میکند شاه میگفت ارتش حق دخالت سیاسی ندارد در واقع این بیان خود نفی این رسالت تاریخیست که بردگی انسان را به پای پادشاهان تئوریک میکند درواقع هر رژیمی هم که از دخالت آگاهانه ء توده ها در سر نوشت سیاسی خود جلوگیری کند عملاٌ به اندیشه های عرفانی  پشت پا زده است . موحد  نیست .

 

طبقه وایده دوچیز متضادی نیستند انسان ایده ء خود را از تاریخ طبقه اش میگیرد چون شرایط اجتماعی  مسلط  طبقه شعور اورا میسازد  استثناء خواهد بود که انسانهائی که که متعلق به یک طبقهء اجتماعی خاصی هستند واز نعم مادی آن طبقه که حاصل دست رنج ومحنت هزاران برده وکارگر ودهقان زحمتکش است بر خوردار باشد چنین انسانهائی ایده شان وآرمانشان وفلسفهء زندگیشان را با آرمان زحمتکشان وکارگران گره زنند ودر نتیجه ما در تاریخ با یک جبر دیگری روبرو هستیم وآن جبر طبقه است ووجبر کور .واگر فلسفهء نیاز انسان به هستی خود نبود انسان مدام بر این جبر کور زانو میزد در وافع رسالت انبیاء از این جا آغاز میشود که انسان را از این جبر کور آزاد ورها کند .

 

در اینجا انسان باید بر این جبر کور که ناشی از مالکیت وهژمونی" کافران" است بشورد بدون شورش علیه این جبر کور رسیدن به وجود هستی انسان وجاری شدن به سوی مطلق هستی  محال است ومدعیان چنین فرهنگ کور به قول مولوی " کافران وجاهلان " تاریخند که بر این جبر زانو زنند ویا آنرا به زور مستقر سازند ومحافظت کنند . بر انسان عارف و منتظر وموحد جبر است که بر این جبر کور بشورد به خاطر همین مولوی میگوید :"انبیاءدر کار دنیا جبریند "آن که کافر است بر این جبر طبقات اجتماعی مختار میشود ومولوی باز میسراید :"جاهلان را کار دنیا اختیا ر ".یعنی در اینجا این مالکیت است که ایده را می آفریند ونیاز مند به حفظ این مالکییت است که ایده آفریده میشود . ودر تمام نظامات مسلط مالکیت  ؛ ایدهء مالکیت مسلط بر ایدهء انسانها میشود ومالکیت شعور همه ء انسانهارا میسازد وبرای رهائی از این ایدهء مسلط باید انسان عارف باشد وبر این جبر کور طبقه بشورد .

 

آئین توحید  وعرفان ایرانی  آئینیست که خدا مالکی را می پذیرد یعنی همه چیز متعلق به اوست واز این زاویه انسان موجودیست در مالکیت هستی خود واوست که بر انسان حکم می راند واین پاسخی است که انسان به نیاز از هستی خود داده است که در مالکیت هستی خود باشد نه کسان دیکر یا چیزهای دیگر همچون بت وقتی طبقات آمدند خود جای خدا را گرفته اند یعنی طبقهء اشراف وزمین دار وپادشاهان وسرمایه داران ویا هر عنصری که زمین وسرمایه که حاصل دست رنج دیگران است از آن خود نماید وبگوید :

این منم که حکم میکنم چون صاحب چنین سرمایه وزمین هستم تو وسرنوشت تو وهمه چیز تو در اختیار من است واین جای خدا را گرفته است انسانی که به ایده وآئین  عرفان ایرانیست   بر این خدایان کوچک تف میکند وشجاعانه علیه آنان وارد کار زار می شود تا پاسخی به سر نوشت خود در تاریخ بدهد ؛ تا پاسخی به نیاز خود از هستی بدهد تا بر آن جبریتی که خدایش به او  سپرده است  گردن نهد ؛ تا رهائی یابد از قیودات مالکیت سرمایه دارانه وزمین وارباب وآخوند تا رهایشی هم چون حلاج؛بابک ؛مانی ؛عین القضات همدانی ؛سهروردی  وهزاران آزادگان دیگر آفریند.

 

 

انسان نمیتواند در آنه واحد بر دو مالکییت زانو زند . اما جبریتی که ناشی از خدامالکی بر انسان است ؛بردگی وبندگی نیست که با مفاهیم تولید سر مایه دارانه عجین باشد بلکه انسان با اشتیاق وشوق بر این جبریت گردن می نهد  درواقع عشق وفلسفهء عشق در هستی ناشی از این اشتیاق به معشوق وشوق رسیدن بر اوست . این جبریت اوج احترام به حرمت انسان است ؛ اوج احترام به وجود انسان است درواقع حیات انسان است واستقلال اوست ؛چرا که مولوی آنرا هم چون پرواز مرغی میداند :زانکه هر مرغی بسوی جنس خویش .....می پرد او در پس جان پیش پیش .....از آنجائیکه این مالکیت خود مقولهء تعیین کننده در سرنوشت انسان وتاریخ است وبا وجود زندگی او گره خورده است پس انسان مجبور است با این غولهای مالکیت سرمایه دارانه که بر هستی او چنگ انداخته اند ؛به جنگد . یعنی انسان عملاٌ وجبراٌ وارد کار زار در عرصه ء اقتصاد می شود تا از حیثییت ایدئو لوژ یک خود که زندگی وهستی اورا حیات می بخشد دفاع کند .

 

 

هر انسان بگوید که:" اقتصاد مال خر است "عملاًبه نفی آئین عرفان ایرانی رسیده است یعنی خمینی از همان آغاز به نفی آئین عرفان ایرانی که مولوی مظهر آنست اذ عان داشت واز ایدهء طبقهء سرمایه داران ومالکان دفاع میکرد وخود را خدا می دانست واز توحید بیزاری می جوئید .

یعنی طبق اندیشه های جاودانهء مولوی  ؛ خمینی یک کافر مطلق است . آگاهی از این زنجره های وحشرات موذی تاریخ است که حرکت به سوی توحید وعرفان  را هم وار وتضمین میکند. درواقع همین شناخت ومبارزه است که انسان مفاهیم وهستی خود را درک میکند وآنجاست که پاسخ خواهد داد که آیا به راستی پیرو این آئین است یا نه ؟پر واضح است با چنین درکی میلیونها انسان در حالیکه ادعای توحید ویگانگی دارند دشمنان سر سخت این آئینند  وبر جبریت خدائی اعتقادی ندارند ومنافع طبقاتی خود را می جویند وکاسبکارانه وبازاری منشانه از آن دفاع میکنند .

 

درواقع ادعای آنها از اینکه پیرو راه انبیاء هستند دقیقاٌ از جهت حفظ مالکیت سود جویانه وسر مایه دارانهء آنهاست تا به توانند به تعمیق کارگران ودهقانان وزحمتکشان به پردازند وبر گردهء آنان سوار شوند وهم چون خدائی بر آنان حکم به رانند به درستی مشخص است که انسان موحد در فرهنگ عرفان ایرانی ضد مالکیت خصوصی وضد جباریت سر مایه دارانه بر انسان است یعنی ضد نظامات برده داری؛فئودالی؛؛سرمایه داری وضد سلطنت وضد نظام زمین داری وفقاهتی است .

نمیتوان هم موحد بود هم شاه هم موحد بود هم سرمایه دار وهم موحد بود وهم مستبد و سرکوب کننده . این ها متناقضند یعنی آئین عرفان ایرانی ضد استثماریست ؛ دفاع از استقلال انسان است نمیتوان هم موحد بود وهم به سیاستهای استعماری وامپریالیستی گردن گذاشت  واز منافع ملی دفاع نکرد اینها بدیهییات آئین عرفان ایرانیست یعنی عرفان ایرانی سوسیالیسم در اقتصاد وموحد در فلسفه است .

 

چرا که ایدهء سوسیالیستی از اندیشه های خدا مالکی آ نها سر چشمه میگیرد وتراوش میکند ونتیجه میشود  بدیهیست با پیش رفته ترین اندیشه های علمی سازگاری دارد وبا کومونیسم تضادی در زمینهء اقتصاد وتوزیع عادلانهء ثروت وبازگشت حاصل کار انسان به خود او در جامعه وتاریخ ندارد هر کس غیر این بگوید با عرفان ایرانی دشمن است دشمن خداست ودشمن وجود انسان است وخود  را وطبقهء خود را خدا کرده است تا هم چون جمشید و نمرود بر د ه گان وکارگران به پایش زانو زنند  و"نالان ونوان" به قول فردوسی بر تختش بیافتند وزاری کنند (زاری کردن پیروان خمینی در تخت جماران ) .

 

 

بدیهی است که جبریت قوانین الهی که در تاریخ جاریست اینان را واژگون خواهد کرد وزر تشتی دیگر خواهد آفرید واین اصل مطلق تاریخ انبیاء است  . انسان نمی تواند هم بهشتی باشد هم جهنمی  انسان نیمه مختار یا نیمه مجبور نداریم واین محال است . از اندیشه های جاودانهء مولوی به تعمیم در ک میگردد  که دمو کراسی بورژوائی مطلقاٌ مردود است .چرا فصل مشترک  موحدین با اندیشمندان ومبارزین کومونیست در صف نبرد با خدایان سرمایه وتاج وعمامه گره خورده است؟! به خاطر مسئولییت پذیری آنان در تاریخ وجامعه است  کومونیسم نفی مالکیت بر انسان است  ؛کومونیسم احترام به حرمت انسان است  واین احترام را از طریق نفی مالکیت سرمایه دارانه وهرگونه مالکیت استثماری وبر ده دارانه بر انسان می جوید وبر آن شجاعانه می شورد وتوحید عارفانه جز این معنی نمی دهد  .

 

 

آنگاه که انسان با اشتیاق به پاسخ وجود خود وهستی خود  مالکیت خدائی وجود خویش به خویش می پذیرد وعاشقانه به پایش زانو می زند تا هستی اش را در مالکیت های خصوصی ذوب نشود وخود به عنوان انسان نفی نگردد کومونیسم چه جنگی با او دارد ؟!جنگ کارل مارکس با اندیشمندی چون حافظ به چه معنی است؟!ویا مولوی  میگوید :

 

لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد

وآنکه عاشق نیست حبس جبر کرد

 

این معیت با حق است و جبر نیست

این تجلی مه است این ابر نیست

 

ور بود این جبر ؛جبر عامه نیست

جبر آن امارهء خود کامه نیست

 

جبر را ایشان شناسد ای پسر

که خدا بگشادشان در دل نظر

 

غیب و آینده بر ایشان گشت فاش

ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش

 

اختیارو جبر ایشان دیگر است

قطره ها اندر صدفها گوهر است

 

هست بیرون قطرهء خردوبزرگ

درصدف درهای خرد است و سترگ

 

اختیارو جبر در تو بد خیاال

چون در ایشان رفت شد نور جلال ....

 

نان چون  در سفره است باشدجماد

در تن مردم شود او روح شاد

 

نان است قوت تن  ولیکن در نگر

تا که قوت جان چه باشد ای پسر

 

گوشت پاره آدمی از زور جان

می شکافد کوه را با بحر  کان

 

جلد اول مثنوی مولوی چاپ کلکتهء هند صفحهء 124

 

مشخص است که  مولوی  چه زیبا جبریت کور طبقات اجتماعی (جبر عامه) را در تضاد با جبریت الهی بدرستی آنالیز میکند و می گوید :جبریت ما ناشی از عشق است که مشتاقانه وبی صبرانه منتظر آنست واین جبریت را عاشق از معشوق با دل وجان وبی صبرانه می پذیرد  واگر کسی عاشق نباشد این جبریت را زندانی محبوس میکند (بیت اول )وادامه میدهد که این جبریت با حق است  وتجلی  ای از مه است یعنی به زبان سنبلیک از یک منبع نورانی که نور فیضان میکند ویا ساطع است  می باشد .

 

ودر بیت سوم میگوید که اگر این جبر الهی باشد وتوسط غیر عاشقان یعنی کافران وسرمایه داران محبوس و زندانی نگردد ؛جبر عامه وجبر طبقات اجتماعی وجبر اماره یعنی جبر جلادانی چون خمینی و شا ه هر گز بوجود نمی آید .سخن بسیار نغز است که از زبان  مولوی  بیان میگردد . ابیات بعدی آن بسار روشن است که در ادامه میآید  مولوی برای بیان وتبیین وشناخت فلسفی از نشانه های طبیعت وقوانین حاکم بر آن مثالها می آورد که بسیار زیبا ونغز است ودر بیت نهم جقدر زیبا مطرح میشود که روح شاد در تغذیه ء نان است واین یک نگرش علمی روح وهم چنین به اقتصاد است به عنوان زیر بنای اندیشه وشادی بخشیدن روح .

 

 

بیان روح وماده در این اشعار مولوی به درستی مشخص است که اندیشه های مولوی  جقدر مترقی است!  وبا مبانی علمی عصر جدید چقدر نزدیک وسازگاری دارد! واین بسیار با ارزش است  وباید در ادبیات سیاسی وفرهنگی ما بر آن پای فشرد وارزش گذاشت ارزشی انقلابی ؛ وآن را از دست سانسور چیان اسلامی وپادشاهان مزدور ایرانی ومزدوران آنان که عمری آن را به تعریف کشیده اند خلاص کرد واحیاء نمود (گروه سبعه):

گروه سبعه توسط سعید نفیسی در دورهء حکومت رضا خان تاء سیس شد وافرادش  تقی زاده ؛مجتبی مینوئی ؛ فروزانفر ؛دکتر معین ؛ ؛گوهرین ودیگران بودند تقی زاده ومجتبی مینوئی  که درمورد آثار ناصر خسرو کار می کردند زیر نظر مستقیم مینورسکی نمایندهء نیکلای دوم که پس از شکست تزار در انقلاب اکتبر به تبریز گریخته بود؛  در تبریز کار می کردند این گروه با رها از صادق هدایت خواستند که با آنان کار کند ولی صادق هدایت دعوتشان را رد کرد  .صادق چوبک هم با آنان زمانی کار کرد ولی بعدها ترکشان کرد ایشان به بهانه ء "تصحیح " در ادبیات ایران بزرگترین تحریفات را علیه ادبیات ایران کردند .

 

اینان با یک شبکهء عظیمی از استادان وشرق شناسان که همشان بدون استثناء از دربار مستمری وپول می گرفتند ؛به جان ادبیات ایران افتادند تا اندیشه های بالندهء تاریخ سر زمین ما را تحریف و سانسور کنند هیچ انگیزه ای هم طبقه برای اینان وجود ندارد تا در مورد ادبیات ناصر خسرو ؛ مولوی؛عطار ؛وحتی شیخ سعدی وقت بگذارند انگیزه های اینها پس از انقلاب اکتبر در  شوروی  وپس از انقلاب مشروطیت ودقیقاٌ با حظور کثیفترین محافل امپریالیسم شکل گرفت بطوریکه تقی زاده ومجتبی مینوئی مستقیماٌ زیر نظر مینورسکی در مورد ادبیات ناصر خسرو کار می کردند . سواءل این است که چه انگیزه ای برای مینو رسکی نمایندهء نیکلای دوم در تبریز وجود دارد که در مورد آثار بزر گانی چون ناصر خسرو کار کند .ویا همین طور در مورد آثار زرتشت توسط دکتر معین .هدف استعمار این بوده است که تمام این آثار را تحریف کنند تا مبارزین ایران وروشنفکران انقلابی شکل تکوینی تاریخی سرزمین خود را نتوانند پیدا کنند ؛ چرا که بدون شناخت تاریخی وبدون تعین روانشناسی انقلابی توده ها پیش برد امر انقلاب غیر ممکن است واین آن چیزی است که توسط این دلالان تاریخ سیاسی ایران به سلاخی کشیده شده است .نفرت و ننگ بر آنان باد . مارکس میگوید تنوع بی پایانی در تاریخ ملت ها حاکم است بدون کشف این تنوع بی پایان پیش برد امر انقلاب غیر ممکن است.

مگر دهخدا آن ادیب فرزانه چه بدی داشت که دعوت اورا در مورد تصحیح  آثار ناصر خسرو"یک تنه " قبول نکردند ( نگاه کنید به مقدمهء دیوان ناصر خسرو به تصحیح تقی زاده ). پر واضح است که دهخدا در این رابطه به خاطر آگاهی او از این جنایت وتعهد ملی وانقلابی او؛ شهید شد وهم اینطور مرگ صادق هدایت بسیار مشکوک است در ست عین مرگ حافظ.

 

به درستی یک وظیفهء ملی است که امروز ادبیات ایران از سراسر دنیا جمع آوری شود وتوسط روشنفکران انقلابی دوباره احیاء گردد جمهوری اسلامی هم چون گذشته به شدت این تحریفات افزوده است هیچ گونه  صلاحییت  تاریخی شاه وشیخ ندارند  وهیج صداقتی ملی ومیهنی "گروه سبعه" در ایران نداشتند وندارند که آثار اند یشمندان انقلابی وفلسفی مارا تصحیح کنند.  به گزارش م. الف .فرزانه در کتاب آشنائی با صادق هدایت مینویسد که دکتر معین مستقیماٌ با محافل فاشیست های آلمان  در ایران رابطه داشت ورادیوی اطلاعاتی اینان رادیو بر لن وصدای جلادی مثل هیتلر بود  وآقای محمد علی فروغی بهترین رفیق ویاور کمال اتا ترک آن فاشیست دنیای ترک وجلاد مردم آرامنه وکردستان .کسی که کردهای ترکیه را " ترک های کوهی " لقب داده است ؛بود .ایشان برای ما وبرای ملت ایران شاهنامه تصحیح میکند پر واضح است چه بلائی بر سر شاهنامه می آورد .

 

پس آن عارفی که بر مسئولیت پذیری خود در جامع وتاریخ می خواهد پاسخ بدهد وجنگ علیه نظامات مالکیت که انسان را به بردگی خدائی خود میکشد را آغاز میکند وشجاعانه در راه آرمان وعقیده ء خود که همانا پاسخ به این جبریت الهی است ؛ شهید میشود با کومونیستها ومبارزین فصل مشترک تاریخی دارد  وبلعکس بنا به همین ضرورت تاریخ است که امروز کومونیست ها ومبارزین مارکسیست انقلابی  باید در مبارزات خود این فصل مشترک تاریخی را ببینند  وبه دیدهء احترام بنگرند ودستان پر توان موحدین انقلابی را بفشارند ومتحداٌ هم درعرصهء ایدئولوژیک آن اید ئو لوژیِکی که مولوی از آن دفاع میکند  که همانا آرمان زحمتکشان ونفی بردگی انسان از مناسبات استثماری وسرمایه دارانه است ؛ شجاعانه دفاع کنند .

 

 این یک وظیفهء تاریخی کومونیستهای ایران است این همان تنوع بی پایان تاریخ است که مارکس میگوید.موحدین انقلابی بهترین دوستان کارگران وزحمتکشان هستند وبا آرمان کومونیسم که رهائی کارگران را از قید مالکیتهای سود جویانه واستثماری می جویند گره می خورد کومونیسم رسالت انسان عصر جدید است واندیشه های فلسفی خود را از مبارزات رهائی جویانهء توده ها گرفته است . بزرگترین دشمنان عرفان ایرانی کسانی اند که چشم بر جنایات سرمایه وبهره کشی ودزدی وفسادو فحشاء بر انسان می بندند ودشمنان انسان را کومونیسم معرفی میکنند اینان کثیف ترین ولجن ترین عناصر تاریخند  وسینهء کارگران را با مذهب وآئینی که برای رهائی آنان تدوین شده است با این تعفنات مالکیت می شکافند  وگروه گروه آنان را به زندان وتازیانه و شکنجه می کشند وبه بر دگی سرمایه می برند .

 

اینان یزیدیان تاریخند که امروز به نام ولایت فقیه که توجیه کننده ء نظام سرمایه داری امپریالیستی واستعماری ایران است ؛ بر ایران حاکمند وتما م هست و نیست مردم ایران را به تاراج سرمایه داری وامپریالیسم بین المللی فروخته اند اینان  کلاش وبیگانه پرست وتا اعماق زن باره  وفاسدند وخنجر به قلب رشید ترین فرزندان موحد ومبارزین کومونیست زده اند

مارکس ولنین تمام زندگی خود را وقف رهائی وآزادی انسان  از قید سرمایه وبر دگی آن کرد چرا باید چنین انسانهائی وپیروان راستین آنان کافر خطاب شوند موحدین انقلابی باید بر این تحریف تاریخی بشورندکومونیست ها بهترین دوستان عارفان هستند آنطوریکه مولوی میفهمد این یقین تاریخ است چشم بر این مطلق های تاریخ بستن نفی رسالت انسان است نفی وجود است وزانو زدن بر عنصر بر دگی وسرمایه وآخوند وبت پرستییست وبقول مولوی اینانند که کافرانند چون که جنس سجیین دارند.  کافران چون جنس سجیین آمدند.......سجن دنیا را خوش آئین آمدند ... دنیا به معنای سرمایه است در فرهنگ مولوی  ..

 

                                                              علی یحیی پور (سل تی تی ) به تاریخ اردیبهشت 78