لونک سیاهکل
>>>>>>>>
لونک نام کوهی است در
سیاهکل گیلان
که چریکهای فدائی خلق دربهمن ماه سال 1349
عملیات مسلحانه ء خود را علیه شاه جلاد از آنجا آغاز کردند این شعر با
الهام از آن
عمل قهرمانانه سروده شده است .
پی چیزی میگردیم
پی حوشبختی
پی آرامش
پی خوابیدن زیر یک
آقاقیای وحشی
پی صبحی که همه
بیدارند
وهمه تلاش
در ساختن یک سقف بلند
یک چشمهء آب
یک روزنهء نور
یک اردوی دانائی .
آسمان ابریست
وهوا بوی قبرستان
میدهد
وجغد شب بالها را
به تمنای خواب گستر ده
است
وزیر درخت ابدیت
موج می زند سیاهی
موج می زند سر نیزه
موج
می زند بند برهر گوشهء این طیف بلند .
میکند کوهی بلند
در
درون این شب
هیکل
ما را ترسیم
قامتش
سروبلند
چشم هایش همه زاغ
بالهایش هم چون ابریشم
سپید
بازوانش هم چون گرز
بلند
اسب هایش صف کشیده از
دامن کوه
قدم هایش همه قانون
علف
هم
چون ستاره ای در این شب مسدود
چه سنگین!
چه
با وقار!
همه چیز شاهد است
باد شاهد است
باران شاهد است
علف شاهد است
سرو؛ سار ؛کوه وچنار
شاهدند
ولطافت ومه وسرمای
زمستان
ومرگ ومادر وگل شاهدند
وذهن سر نیزه .
کوه ریسمانی در دست
که
به آئینهء تاریخ پیوسته است
ریسمانش همه احساس :
هم چون برگ درخت
همه قانون:
هم چون لانهء مور
همه تلاش هم چون :
ساختن خانهء زاغی
در یلندای چناری بلند .
هلهله ایست
همه آوازه
همه بیزار از تنهائی
همه شوق
همه
احساس همچون احساس باغ
همه تابش از آفتابی
بلند
همه روز از پنهانی
گیاه
همه
بیدار از مسجد و سجاده و اسب سپید
همه
پر بار از ابر بلند
همه تمنا از لاله وسرو
همه قدرت و غرور
از آئینه وباغ .
کوه میداند که پیوستن
چیست
وریسمان به چه معناست؟
کوه میداند که چطور
قطره قطره آبهای باران
در قانون
شیبش
به در یا می خزند
کوه می داند که ماهیان
کجا
در
کنار شقایق های مرداب
می
رقصند ؟
کوه می داند که سقف
آسمان چقدر است
وعمق دانائی آب کجاست
؟
کوه قدرت پرواز سنجاقک
ها را میفهمد
کوه وزش باد وسرمای
زمستان را
مثل پوستی به تن دارد.
کوه می داند :
چرا درخت ریشه دارد
چرا سار لانه می سازد
چرا روباه معمار خوبیست
چرا پرستو ها مها جرت
میکنند
همه در این وادی عشق
پی چیزی می گردیم
پی خوشبختی
پی آرامش .
به تمنای عشق
به تمنای کوه
به
تمنای آئینه و پیوستن به باغ
به تمنای عبور از
تاریکیها
ونابودی
ظلمت
باید رفت .
باید تفنگ هارا دوباره
ساخت
از چه؟
از
دانائی
باید
سدی عظیم
از آجرومشت
وملات خون
درمقابل تاریکی ساخت
وبر بلندای آن برج
عظیم عشق
به اندازهء دانائی به
پا کرد
که افق را دید و نظاره
کرد
وژرفا را سنجید و دوست
داشت
باید ذره ذره اکنون را
شناخت وپیش
رفت
باید ذره ذره به قانون
گیاه
ایمان آورد .
گذشتهء ما نقص در دانائی ماست
باید دانست و تجربه
کرد :
هیچ کوهی بدون شیب
وهیچ دریائی بدون عمق
وهیچ عشقی بدون دانائی
وهیچ پروازی بدون بال
میسر نیست .
نسیم و دیدن
شکستن ؛
آموختن
دویدن و فهمیدن
باید لاله شد تا سرخی
دستها را دید
باید به ژرفا رفت تا
مروارید صید
کرد
هیچ مردابی بدون آب
شقایق وخزه نمی رویاند
وهیچ اجاقی بدون علف
نمی سوزد
باید بر پشتها مان
تکیه کنیم
وبر پشت دانائی آب
اردو زنیم
وبر
بالهامان استوار شویم
تا
طعم خوشبختی را به چشیم .
خرداد
69